دربارۀ بحران مالی سال 2008 که منجر به فروپاشی اقتصادی خیلی از کشورها و شهرها و شرکتها و افراد شد تا حالا چیزهای زیادی گفته یا نوشته شده؛ حتی فیلمهایی هم، چه مستند چه داستانی، دربارهاش ساخته شده که از همه شاخصتر فیلم «شرطبندی بزرگ» بود که از روی کتابی به همین نام ساخته شده. ولی هنوز خیلی از ابعاد قضیه برای خیلیها ناشناخته است و یکی از ابعادی که برای من ناشناخته مونده بود تا همین چندوقت پیش، نحوۀ رهاکردن خونههایی بوده که به مصادرۀ بانکها در اومده بودن. توصیفی که توی سانست پارک هست از بعضی خونههای رهاشده اینجوریه که بعضیها شیرهای آب رو باز گذاشتن و رفتن، بعضیها با پتک به جون دیوارها افتادن یا بعضیها دیوارها رو با گلوله سوراخسوراخ کردن، یا جا به جای خونه پیپی کرده بودن و کارهایی ازهمینقبیل. از سر خشم و عجز احتمالاً. و این مسئلهایه که بهنظرم جالبه، چون من هم این احساس خشم و عجز رو تجربه کردم و گاهی دلم خواسته جایی رو به آتیش بکشم و هرچی توش هست رو بسوزونم و خاکستر کنم و این نابودی ذرهای برام اهمیت نداشته باشه. اما اوقاتی که تسلط داشتم روی خودم و افکارم، دوست داشتم چیزها و آدمها رو در بهترین حالت ممکن رها کنم. بهنظرم تروتمیز رهاکردن هنر زنان خداست _ازبابت رعایت نزاکت سیاسی_ و ویرانه رهاکردن، یه جور اعلام شکست مفتضحانه است.
وقتی چیزی رو ویران رها میکنی، داری همزمان این پیام رو هم منتقل میکنی که من امیدی به بازگشت ندارم. یا دیگه میلی به بازگشت ندارم. یا دیگه اینجا نمیتونه جای من باشه. و البته این احساس عجیبوغریبی نیست. همۀ ما تو زندگی گاهی این احساس رو داشتیم که میخوایم بریم و پشت سرمون رو هم نگاه نکنیم. اما خب، شخصاً وقتی درگیر اون خشم و غضب نیستم، دوست دارم سالم و تمیز رها کنم. و واقعاً چه دلیلی داره آدم جوری یه جایی رو رها کنه که تمیزکاری و مرمتش بیفته گردن یکی دیگه؟ این رو بروبچههای clean up crew خوب میفهمن و میدونن گاهی یه جایی، یه شخصی، جوری ویران رها شده که مرمتش ممکن نیست و باید کوبید و از اول ساخت.
از مایلز هلر (پروتاگونیست سانست پارک نوشتۀ پال آستر) خوشم اومده. همونطور که از ویلی جی. کریسمس (پروتاگونیست تیمبوکتو نوشتۀ پال آستر) خوشم اومده بود، منتهی کمی کمتر. آستر بهوقت توصیف شخصیتهایی که میتونن از زندگیهایی که دارن دل بکنن و آوارگی پیشه کنن سنگ تمام میذاره. و اینکه مایلز عاشق دختری میشه که هنوز به سن قانونی نرسیده و دردسرهاش رو به جون میخره خیلی خوبه. خلاصه هیچی دیگه. این هم اول فروردین 1400 و بازگشت بیشکوه من به اینجا.
این چند وقت دوباره تونستم مثل آدم رمان بخونم. این بهترین اتفاق زندگیم بوده این اواخر. و دوست دارم این روند رو ادامه بدم، بخونم دیگه، دوباره، تا دم مرگ بخونم و بنویسم. الآن نوبت به سانست پارک رسیده و پسندیدهمش. و در ادامهش بقیۀ کتابهای آستر رو که دارم و نخوندهم خواهم خوند. تا حالا جز سلینجر و مارکز با هیچ نویسندۀ دیگهای همچین کاری نکردهم ولی فکر کنم دیگه وقتشه که وقتی شروع کردم به خوندن یکی، هر چیزی ازش دم دستم هست بخونم. و اگه خیلی خوب بود، هر چی ازش پیدا میشه رو. دو هفتۀ پیش درگیر ایشیگورو بودم و منظر پریدهرنگ تپهها و غول مدفون رو ازش خوندم که نخونده بودم و خیلی خوب بودن هر دو تا. خلاصه وقتی آدم از یه نویسنده بیشتر از یک اثر بخونه میبینه که هر کسی دغدغهای داره که هی میره سر وقت همون. مثل ایشیگورو که مهمترین دغدغهش رابطۀ حافظه و خاطره است.
میازاکی هم دیدم باز. بعد از سالها. احتمالاً باز هم ببینم توی عید. یا بعد از تعطیلات. میازاکی عالیه. البته میدونم دیگه همه نظرشون همینه ولی دلیل نمیشه من نگم.
شما چی خوندید یا دارید میخونید؟