یکی از آنومالیهای پرشمار من اینه که وقتی چیزی برام سؤال میشه، بلافاصله نمیرم دنبال جوابش و مسئله رو فراموش هم نمیکنم. این آنومالی خوبه و ازش راضیام، چون در درازمدت باعث میشه که به جوابهای درستتر یا فرضیههایی با قابلیت رد یا اثبات برسم. این تو روابط بینافردی بیشتر از هرجایی بهم کمک میکنه. جدای از این، بافر ذهنیم رو هم برای وظایفِ جاری حفظ میکنه. وقتی چیزی توجهام رو جلب میکنه و برام سؤال میشه، ذهنم خودبهخود پرچم میزنه کنار اون مسئله تا سر فرصت بهش بپردازم. یکی از چیزهایی که این اواخر برام سؤال شده بود، کاوشگر وُیِجِر بود، وقتی راجِش کوتراپالی داشت برای شلدون توی اون فضای زیرزمینی از آموزهای میگفت که وُیِجر براش داشته، خیلی دوست داشتم بدونم وُیجر الآن کجاست و چی کار میکنه. القصه، دیروز بالأخره مجال خوندن دربارۀ وُیجر دست داد. جالبترین نکته دربارۀ وُیجر 1 و 2 اینه که الآن هر دو وارد فضای میانستارهای شدن، یعنی فضایی که بین سیستمهای خورشیدی وجود داره (البته انگار هنوز از منظومۀ شمسی خارج نشدن (!؟) ولی از heliosphere گذشتن و در همین اثنا وُیجر 2 نشون داده که منظومۀ شمسی اونطور که تصور میشده کروی نیست، بلکه نامتقارنه). در رتبۀ بعدی این برام جالب بودکه چند وقت دیگه این کاوشگرها بهخاطر کمبود انرژی، سیستمهاشون رو یکییکی خاموش میکنن تا آخر سر که به خاموشی سیستم کنترل برسن. خودم رو جای اون هوش مصنوعی گذاشتم که تو این کائنات بیدروپیکر سرگردون شده و باید دوستها و معاشرینش رو، دونهدونه، بکشه تا خودش زنده بمونه. وحشتناکه. بعد هم یاد سنّت غنی داستانهای علمی-تخیلی فضایی افتادم و دلم خواست دوباره بشینم سفر فضایی و ماه رو تماشا کنم. مخصوصاً ماه با اون بازی درخشان سم راکول.
دیروز با دوست دیرینه رفتیم کتاب بخریم. من دنبال کتابی بودم از نشر ققنوس که کتابفروشی خودش نداشت و وقتی فهمیدم نداره، کلی ترسیدم چون منبع یکی از درسهاییه که قراره بخونم. بدو بدو تو بازارچه کتاب از این مغازه به اون مغازه که آخرش تو یه کتابفروشی جذاب پیداش کردم، و یه جورایی خود اون کتابفروشی رو هم پیدا کردم. خیلی دوستداشتیه. و کلی با هم حرف زدیم و آشنا شدیم و شماره ردّوبدل کردیم. علاوهبر اون کتاب، مُردنِ آرتور اشنیتسلر با ترجمۀ علی اصغر خان حداد (که عمرش دراز باد) رو هم اونجا پیدا کردم. باورم نمیشد. چون چاپتمامه و هرجا میگشتم نداشتنش. دوستم هم تو یه مغازۀ دیگه پیداش کرد، البته. خلاصه کتابها رو خریدیم و رفتیم به کافهای که تازه کشفش کردم و الآن یکی از جذابترین جاهای تهرانه برام. نشستیم به حرف زدن. این دوستم و من بهخاطر تحصیلات و مطالعاتمون هر وقت تنها به هم میافتیم شروع میکنیم به بحثهای خیلی پیچیدهای که عبارتهایی مثل «لحظۀ سوژگی» یا «observer-specific» مثل نقلونبات توشون یافت میشه. خیلی برام لذتبخشه چون همیشه برام دستاورد فکری داره این بحثها. مثلاً یه بار این دوست دیرینه، در تشریح وضعیت و گرفتاریم با یه دیوث بیهمهچیز، اومد برام ابله (داستایفسکی) رو باز کرد جوری که تونستم خودم رو پرنس میشکین ببینم. پارسال هم تو یه پست نوشتمش: «دردم این نیست که میخوام بهش برسم، دردم اینه که میخوام دنبالش بدوم.» همین دستاورد باعث شد دیگه نخوام دنبالش بدوم. خلاصه. دیشب تو قسمت آخر حرفهامون، شروع کردم به مطرحکردن دیدگاه جدیدم دربارۀ زمان. خیلی چیز عجیب و هولناکیه ولی فهمید چی دارم میگم و مو به تنش سیخ شد. خودم هم با گفتنش یه بار دیگه سبکسنگینش کردم و دیدم میتونه درست باشه، میتونه emancipatory باشه واقعاً. از وقتی برگشتم خونه، دوباره درگیرم با این قضیه که اگر قدرت تکلم داریم، باید این چیزها رو به هم بگیم. اگر گوش داریم، باید چیزهای اینمدلی بشنویم. اگر چشم داریم، باید شگفتی ببینیم. چرا اینقدر کمبضاعت شدیم؟
"But even the black holes will one day die. And when they do, these monsters won’t go gently into the night. A burst of fireworks will light up the universe in the final moments of each black hole, heralding the end of the era."
Isn't that hauntingly beautiful?
دو سه ماهی هست بخشی از مطالعاتم، کتابهای علم عامه است. چیزهایی مثل جهانهای موازی و یخچال اینشتین. از ریاضی و فیزیک دبیرستان هیچ خاطرۀ خوشی برام نمونده. یادمه تو مبحث مکانیک ضعیف بودم و تو مباحث ترمودینامیک و نور قوی. بابام مسخرهام میکرد که از نوادگان اکوان دیوَم، چون گویا اکثر آدمها تو فهم مکانیک مشکلی ندارن. تو ریاضی هم تا جاییکه یادمه وضع همین بود. از دوم دبیرستان، این یادم مونده که سر مبحث توابع، چون معلم فکر میکرد نمیفهمم و بههمیندلیل مشارکت فعالی ندارم سر کلاس، روم حساب باز نکرده بود. بهم برخورده بود و باهاش شرط بسته بودم که نمرۀ امتحان توابع رو زیر 16 نشم و اگر شدم میتونه از کلاس بیرونم کنه. یه بعدازظهر، شاید دو یا سه ساعت فقط وقت گذاشتم برای فهم توابع و امتحان دادم. معلم علیرغم تمام متّهای که به خشخاش گذاشت، نتونست بیشتر از یه غلط پیدا کنه و بابت همون 2 نمره ازم کم کنه تا بشم 18. در ادامه، تو امتحانات نهایی سوم دبیرستان، تو درسهای جبر و احتمال و حسابان 19 و 20 گرفتم ولی نمرۀ فیزیکم درخشان نبود، درست یادم نیست ولی شاید 16 اینطورا شدم. و تو پیشدانشگاهی دیگه کلاً رها کردم و سقوط آزاد. فیزیک هر دو تا نیمه رو با 10 پاس کردم اون هم بهخاطر اینکه معلمم میدونست که مفاهیم رو میفهمم ولی علاقهای ندارم. ولی بقیۀ معلمها نظرشون این بود که دانشآموزی که میآد ریاضی و فیزیک، باید برای کنکور ریاضی آماده بشه و فرجه ندادن. هندسه و ریاضیها رو افتادم. بعداً که داشتم لاکپشتی برای امتحان تجدیدی هندسه میخوندم، از زیبایی این درس متحیر شده بودم و فکر میکردم چقدر باید مریض باشی که درس به این زیبایی رو سر کلاس با تستی یاددادن به دانشآموزها تباه کنی. معلم هندسۀ پیشدانشگاهیمون یکی از استادهای قلمچی بود و خیلی معروف و نظرش این بود که من مجانی به شما همون چیزهایی رو یاد میدم که بقیه بابتش کلی پول میدن تا بیان سر کلاسهای قلمچی. مردک بیهمهچیز. امتحان تجدیدی هندسه رو 20 شدم. نمیدونم چرا، ولی بهجز فارسی و تاریخ و انگلیسی و درسهای مشابه، برای اینکه نمرۀ خوب بگیرم باید با یکی لج میکردم. الآن که این کتابها رو میخونم، ذهنم گاهی از مباحث جدا میشه و شروع میکنه برای خودش دنبال روایت و وضعیتهای خاص گشتن. شاید اون دوره هم ذهنم همین کار رو میکرده و بههمینخاطر اصل بحث رو فراموش میکرده؟ این روزها گاهی یه تصوری شکل میگیره برام که حیرتانگیزه. از همه جالبتر هم برام گرانش و رابطهش با زمانه. و اینکه این رابطه رو میشه تو موقعیتهای اجتماعی هم دید. با دوستم داشتیم تزهایی دربارۀ مفهوم تاریخِ والتر بنیامین رو باهمخوانی میکردیم و برای روشنشدن بحث اومدم این رو مطرح کردم و کرکوپرمون ریخت که چقدر درست در میآد. خلاصه که علم چیز شگفتانگیزیه.
بورخس شاید تنها نویسندهایه که میتونه از کراش تا همآغوشی، با چند تا ارجاع ادبی منجمله به دکوئینسی، یه داستان کوتاه در بیاره که پشم به تن آدمیزاد نمونه بعد از خوندنش. تو داستانهای بورخس مرزی بین واقعیت و خیال، بین حقیقت و جعل، بین ادبیات و زندگی نیست. ضمن اینکه از کراش تا همآغوشی همیشه ادبیاته، حتی شاید همیشه جذابترین قصه باشه، ولو کسی شاهد و راوی نباشه یا خود طرفین نتونن روایتش کنن، با یا بی دکوئینسی. البته وای به حال این دستۀ دوم. واموس.
Sheldon Cooper: Well, you know, I’ve always been a fan of a story told by Attar of Nishapur about a king who assembled a group of wise men to create a ring that would make him happy when he was sad. And that ring was inscribed with the phrase “this too shall pass.”
***
تو حکایتِ عطّار، پادشاه علاوهبر اینکه میخواد وقتی غمگینه شاد بشه، میخواد وقتی هم که احساس نیکبختی میکنه با نگاهکردن به حلقه، به قعر اندوه نازل بشه. عجیب حکایت قشنگیه.
بین نوشتن و ننوشتن مردد موندهم. با اینکه این چند روز، زندگی چیزهای مختلفی بهم داده، وقتی به گزارش کردنشون فکر میکنم، متمایل میشم بهسمت تاریکی و اندوه. وسوسه میشم دربارۀ همین اپیزود اخیر بنویسم که کلایمکسش دیشب بود و تو اوج خستگی جسمانی و روانی، دیدم میتونم این تنهایی عظیم رو تاب بیارم، هرچقدر هم دردم بگیره. میتونم تاب بیارم، ولی، نمیخوام خدایی که ارسطو میگه باشم؛ همون هیولای کثافتشام. وقتی به اینکه این دو سه خط رو نوشتم فکر میکنم، میخوام بکاسپیس رو بگیرم و همه رو پاک کنم و صفحه رو ببندم و برم هر کار دیگهای بکنم جز این کار. ولی فاک ایت. اصلاً بذار از آلبوم آخر Placebo بگم که یکی از چیزهای خوب زندگی بود این چند روز. با همون جنس ترانههای relatable که آدم نمیتونه کاری جز پشتسرهم گوشدادنشون بکنه. شاید بهخاطر سنوسال براین، حتی relatable-تر از قبل. فکر میکنم داشتن این پیوند خیلی برام خوب بوده این مدّت و بارها و بارها با Meds یا Battle for the Sun یا حتی Once More with Feelings، زهر خیلی از اتفاقات و وضعیتها رو برای خودم گرفتم. و حالا با Never Let Me Go این سنت ادامه پیدا میکنه. چه بدونم. میگن لنگهکفشی در بیابان نعمت. مونولوگها و دیالوگهای درونی بامزه هم داشتم، حتی با چاشنی ریسکه. فقط این اپیزود کذایی پررنگتر از بقیه بوده. باز هم چه بدونم. الآن وصف حالم chemtrails ئه.
I'm gonna find another island / get the fuck out of here / I'm sentimental and violent / so I should disappear / cause I've been risible too long / I want another life / and I know I'm not the only one / who needs a little time