India Hotel Alfa Tango Echo Tango Hotel India Sierra Sierra Oscar Mike Uniform Charlie Hotel India Delta Oscar November Tango Kilo November Oscar Whiskey Whiskey Hotel Yankee India Alfa Mike Delta Oscar India November Golf Tango Hotel India Sierra India Foxtrot Uniform Charlie Kilo India November Golf Hotel Alfa Tango Echo Tango Hotel India Sierra Sierra Oscar Mike Uniform Charlie Hotel India November Echo Echo Delta Alfa Charlie Hotel Alfa November Golf Echo
"entire planets empty, with only dust and rocks to find"
ماه ژوئن سال 2014، گروه Mastodon آلبوم Once More 'Round the Sun رو منتشر کرد. یکی از بهترین آلبومهاشون، با مضمون مرگ. بیل کِلیئر دربارۀ همین مضمون گفته بود «همیشه امکان داستانپردازی خوب رو میده. بهنوعی مضمونیه که تو موزیک ما زیاده. از زمان انتشار آلبوم قبلی، دوستهای زیادی رو از دست دادیم. [...] گمونم تو این آلبوم بیشتر بر زندگی روی زمین معطوف شدیم و اینکه اگه قرار باشه این آخرین سال زندگیت باشه، چی میشه؟"
الآن دارم «یه بار دیگه دور خورشید» رو گوش میدم و به همین فکر میکنم. اگه قرار باشه این آخرین گردش ما دور خورشید باشه چی؟ چی کار میکنیم؟ چی کار باید بکنیم؟
تو آلبوم قبلی Mastodon، قبل از همین «یه بار دیگه دور خورشید»، «شکارچی»، آهنگی هست به اسم «همۀ خرحمالیها»، که تو کُراسش میخونه «فقط چشمهات رو ببند و تظاهر کن همهچی روبهراهه.» آهنگ خیلی تاریک و بهقول خودشون بَداسی از کار در اومده. وقتی آلبوم «یه بار دیگه دور خورشید» منتشر شد، تو همون آهنگ اول، «آهسته برو»، گروه انگار داره آنتیتزِ کُراس همون آهنگه رو مطرح میکنه؛ میخونه «چشمهات رو باز کن، نفس عمیق بکش و برگرد به زندگی. بیدار شو و بجنگ. بجنگ برای عشق و چراغی که اینجا روشنه.» اگر قرار بر این باشه که این آخرین دور باشه، واقعاً قدم اول همینه. چشمهات رو باز کن، نفس عمیق بکش و برگرد به زندگی.
مضمون آلبوم پارسال Mastodon، باز هم مرگ بود. این بار، پرداختن به تراژدی شخصی از دست دادن دوستی صمیمی. و توش آهنگهای شاهکار زیادی هست که غم ازدستدادن و فراموشکردن رو ملموس میکنه برای شنونده. یکی از قشنگترینهاش برای من آهنگ «چشمان مار» بود، مخصوصاً آخرش که میخونه «اگر پارهای از خودم نگهت دارم، تُهی میشی. داستان باید پیش بره.» وقتی سعی میکنیم آدمهایی که از دست دادیم رو فراموش نکنیم، ریسک این رو میکنیم که از تمام پیچیدگیهای انسانی تُهیشون کنیم. تبدیلشون کنیم به پوستهای، به سایهای از چیزی که بودن. خیلی غمانگیزه ولی ذات حافظه و خاطره همینه.
پارسال برای من بهنوعی سال ازدستدادن بود. ازدستدادنهای پیوسته. برای کناراومدن باهاش، همین چیزها رو دارم. همین داستانها و اشعار و آهنگها. میدونم تلاش برای منتقلکردن این افکار و عواطف با این طرز بیان، مثل بعبعکردن برای تدریس انتگراله، اما چارهای هم نیست. اگر قرار باشه این آخرین گردشم دور خورشید باشه، بهتره همین اول کار این رو بگم که داستان باید پیش بره. متأسفم و خداحافظ.
چند روز پیش شروع کردم سریال انیمیشنی بتمن رو تماشا کنم. تو اپیزود دوم، جوکر با مشت دستش یه شخصیت خلق کرده که انگار مجزا از خودش حرف میزنه و عمل میکنه. یکی از زیرپیرنگهای (sup-plot) ساوث پارک، داستان میچ کانره که مشتِ دستِ اریک کارتمنه. من هیچ ایدهای نداشتم که اون شخصیت ادای دین به انیمیشن بتمن و کاراکتر جوکره. کلاً تلمیح و ارجاع جزو جذابترین صناعات ادبیان برای من و وقتی متوجه این تلمیحها یا ارجاعات میشم، گل از گلم میشکفه. حالا سر این یه فقره، متوجه شدم چقدر زیاد متن نخونده و آثار سینمایی و تلویزیونی ندیده دارم که بدون خوندن و دیدن اینها متوجه این تلمیحها و ارجاعات نمیشم. فلذا یکی از برنامههای سال آینده، خوندن و دیدنه، مثل سگ.
«ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخنگفتنِ دَری داند»
هنوزم گاهی یاد پیسکاریوف میافتم و با خودم میگم خدایا مگه میشه اینقدر احمق شد؟ بعد مقایسه میکنم با خودم، برهههایی از زندگی خودم و میگم، بعله، چرا نشه؟ وقتی همۀ اعتقادات آدم براساس مشاهده و تفکر علمی شکل نگرفته باشن، اون وسط اعتقاداتی وجود داره که آدم رو سوق میده به رفتار پیسکاریوفوار. به مبادلۀ واقعیت با وهم و حقیقت با رؤیا. چند وقت پیش که دوباره یاد این قصه و این شخصیت افتاده بودم، فکر کردم چقدر موقعیتهای مشابه که نداشته و نداریم تو زندگی: دنبال چیزی هستیم تو زندگی که واقعیتش رو نمیتونیم قبول کنیم. وقتی بهمون عرضه میشه چون زیادی مبتذله پسش میزنیم و چون بهش نرسیدیم، دهن خودمون رو جر میدیم تا یه جوری حکواصلاحش کنیم. وقتی هم آخرش میبینیم نمیتونیم و اون چیز همونیه که هست، همونیه که باید باشه، گلوی خودمون رو میبریم.
روزهای اولی که اومده بودم اینجا، برای خرید مایحتاج روزانه، باید از بین 5 تا بقالی به فاصلۀ شاید 30 متر از همدیگه و یه فروشگاه زنجیرهای کمی دورتر یکی رو انتخاب میکردم. فروشگاه زنجیرهای چون سیگار نمیفروخت، حذف شد، و موند 5 تا بقالی. دو تا از اینها سیگار رو گرونتر از معمول میفروختند و یکیشون سیگاری که من میکشم رو نمیآورد. پس خیلی زود گزینهها به دو بقالی محدود شد. وقتی برای اولینبار رفتم تو مغازۀ آقا مسعود، خیلی گرم سلام و علیک کرد باهام. از اون نوع سلام و علیکهایی که یاد آدم میمونه. سیگار رو هم به قیمت درستش میفروخت. همهچی هم داشت. دیگه راحت شده بودم و میدونستم کجا برم و چی بخرم. همیشه هم با حال خوب از مغازهاش میاومدم بیرون از بس گرم و صمیمی بود. جالبترین قضیه هم تخممرغهاش بود. آقا مسعود بهترین و تازهترین تخممرغها رو میآورد و شونهها رو میذاشت جایی که خودت بتونی از بینشون انتخاب کنی و هر کدوم رو میخوای برداری.
آقا مسعود حدود شیش ماه پیش مجبور شد مغازه رو بده و بره. روزهای آخر بهم گفت بیا هر خریدی داری با تخفیف بکن. کلی ازش خرید کردم و کلی هم تخفیف گرفتم. ولی بعد از رفتنش، کیفیت زندگیم اومد پایینتر. حالا وقتی از مغازهدارها تخممرغ میخرم، مطمئنم که یکی دو تا کهنه، و شاید حتی شکسته هم، بینشون میذارن؛ و تجربه نشون داده که میذارن. سیگار رو گرونتر از همیشه میخرم و درکل، هیچوقت با حال بهتری از هیچ مغازهای نمیآم بیرون.
شاید تکوتوک آدمهایی باشن تو زندگیهامون که آقا مسعودن و کیفیت زندگیمون رو بالاتر میبرن، حتی اگر خودمون متوجه نباشیم. فقط وقتی میرن و ما میمونیم با تخممرغهای شکسته یا روبهفسادی که دونهای دو هزار تومن برامون تموم شده، میفهمیم چقدر کیفیت زندگیمون افت کرده. این تخممرغ میتونه حتی کاملاً استعاری باشه.