فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

بیست و چهار: تو خروسی با، بانگی گو...

یه وقت‌هایی آدم مازوخیسته و می‌خواد از این نمد برای خودش کلاهی ببافه. مثل بچه‌ها که با دندون لقّشون بازی می‌کنن. از اون درده لذّت می‌برن. ولی خب فرق بچه‌ها با حافظ همینه که بچه عجالتاً در همون حال کلاه خودش رو می‌بافه. حافظ ولی نه. ایشون یه غزل داره مطلعش اینه: روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست / منّتِ خاکِ درت بر بصری نیست که نیست. ادامه پیدا می‌کنه تا می‌ره می‌رسه به بیت آخر، که شاهکاره: غیر از این نکته که حافظ زِ تو ناخشنود است / در سراپای وجودت هنری نیست که نیست. سراپا مازوخیسم. امروز که به ج. فکر می‌کردم یاد این افتاده بودم. 

دوست دارم، یا حتی بهتره بگم نیاز دارم، یه روز پا شم برم شهرکتاب کذایی به امید این‌که ه.ز. بیاد و بتونم ازش بپرسم این غزل دقیقاً چی می‌گه. البته خب خودم می‌دونم چی داره می‌گه. ولی می‌خوام دقیق‌تر و بهتر بدونم و ه.ز. همۀ این چیزها رو بلده. و خیلی چیزهای دیگه که به من یاد داد تو اون چند سال رفاقت. حالا عجالتاً ه.ز.-در-رفته، بذار بگم که این یادداشت خیلی بیخودیه که اساساً نباید نوشته بشه. ولی من‌باب همون تخلیه بذار بگم که روز کاری بدی بود. روز اجتماعی بدتری بود حتی و روز فیفایی خیلی خیلی تباهی بود چون هم کلی پول پیاده شدم هم کلی باختم. هم این‌که رفتیم بعدش جایی که نباید و باز کلی پول بالای کتاب دادم که فدای سرم. ولی عطف به این اوضاع مالی ناجور، حرکت ناشایستی بود. شاید از فردا شروع کردم به گشتن دنبال مشتری برای یه سری از کتاب‌هام. بفروشم بره دیگه می‌خوام چی کار؟ امیدوارم فردا من‌حیث‌المجموع روز بهتری باشه. و پس‌فردا حتی بهتر تا پنج‌شنبه که تعطیل‌ام و شاید بتونم یه کار خوب بکنم بالأخره، بعد از مدت‌ها.

ه.ز.، یادش به خیر، این حرف از دهنش نمی‌افتاد که «تو خروسی با، بانگی گو...». خودمونی‌ش این می‌شد که حالا تو یه گهی بخور، یه خودی نشون بده، تا بعد داخل آدم حسابت کنیم. قبل از تمام این داستان‌های مرتبط با بانگ‌گویی. حالا اگر دیدمش به‌ش می‌گم آقا من هم خروسی بودم، هم بانگی گفتم، ولی هنوزم بهتر از نشستن رو اون چارپایۀ چوبی بلند و خوندن ابله، کاری در زندگی‌م نکردم.

بیست و سه

نشسته‌ام پای سریال فرندز، دسر توت‌فرنگی می‌خورم و به این فکر می‌کنم که من‌باب سلامت روانم، به زرزر کردن بیش‌تری محتاج‌ام. ولی اطراف‌واکناف ذهنم بدل به برهوت خدا شده و از اعماقش هم چیزی جز صدای حکیمانۀ «ولش کن نمی‌خواد زرزر کنی» بیرون نمی‌تراود. ول کردن، البته، در تمام شئون زندگی کنشی خداپسندانه است. حالا که دارم دقت می‌کنم، واقعاً هست. خیری که من طی این پنجاه و چهار روز از ول کردن دیده‌ام، سال‌های آزگارست که از هیچ‌چیز ندیده بودم. پس one more round before we're through، لطفاً.

بیست و دو

وقتی سر کارت، مخصوصاً دورکاری، تو وضعیتی باشی که باید توی پیام‌رسان‌های شلوغ در دسترس بلافصل چند نفر بمونی، وقتی کارت تموم می‌شه دلت نمی‌خواد در دسترس کسی باشی. شاید حتی دلت نخواد با صمیمی‌ترین دوستت هم چت کنی. شاید دلت بخواد موزیک محبوبت رو پلی کنی و بخزی زیر پتو زیر باد کولر و بذاری همه‌چی از ذهنت بریزه بیرون. خلوت و سبک شه مغزت. وگرنه ممکنه بترکه. بد وضعیه.

بیست و یک: نکویی کرده و در آب اندازید لامصّب‌ها

یک. یه دوراهی دیگه: تنها تو یه سوییت کوچیک یا یه خونۀ خوب با هم‌خونه؟ ترجیح شما کدومه؟ اگر مفصل جواب بدید که دیگه غلام‌ام.

دو. نتیجۀ نهایی یا برآیند غایی ذوق‌وشوق داشتن نسبت به آدم‌ها، ستون و مرکز و محور بودن، برنامه‌ریز بودن، ال و بل و جیمبل بودن، سرخوردگی‌های مکرر و همیشگیه. ذکر جدیدم اینه: یه بار هم شما پیام بدید، برنامه بریزید، دعوت کنید، نشست بذارید، دوستی کنید. یه بار هم شما بیاید و کشتی ما در شط شراب اندازید. اگه نیومدم، اگه گفتم نه، تف کنید تو صورتم. محبوب‌ترین آدم زندگی‌م هم (با تبصرۀ بعد از دختره) در حال حاضر این پسره است که می‌پرسه می‌آی فیفا؟ می‌ریم فیفا. می‌آی فوتبال؟ هنوز نرفتیم فوتبال. یا می‌گه بریم پیک‌نیک مافیا بازی کنیم، و می‌ریم. زنگ می‌زنه بیا پایین 5 دقیقه ببینمت و می‌رم پایین دو ساعت با هم برای دوستش دنبال خونه می‌گردیم :)) بعد قرار می‌شه من هم‌خونۀ دوستش بشم :)) الله اکبر.

بیست

کسی که برای اولین‌بار باهاش شهر لغزان رو گوش کردم و تو خاطرم به اسم اون ثبت‌وضبط شده، دیگه زنده نیست. خیلی قبل از این‌که به‌اختیار دست از زنده‌بودن برداره، دست از دوستی با هم کشیده بودیم. قهرمان دوستی‌های آتشین سریع‌الاحتراق بود. جوری سریع که طی شیش ماه بعد از آغاز دوستی‌مون، سه بار من رو تا نزدیکی شهر گرگان کشوند. یه بار که طور خیلی مسخره‌ای چهارشنبه شب رسیدم و پنج‌شنبه شب برگشتیم با هم. یه جور باری‌به‌هرجهت و کیرم‌به‌طاقی خاصی داشت رفتارش که از جایی به بعد دیگه به مذاق من یکی خوش نمی‌اومد. آها، شهر لغزان رو خیلی دوست داشت. از اون تیکۀ «ولی من رو همین مبل می‌شینم، همون فیلم همیشگی رو می‌بینم»، هم مبلش رو داشت هم فیلم همیشگی‌ش رو و انگار واقعاً زندگی‌ش می‌کرد؛ تو همون شهر نزدیک گرگان که کارمند شرکت برادرش بود. تعداد دراماهایی که تو همون مدت کم دوستی با این آدم تجربه کردم برابره با تعداد کل دراماهایی که قبل و بعدش داشتم. دراما که می‌گم منظور دراماست واقعاً. در این حد که یکی به من زنگ بزنه تهدیدم کنه به این‌که کتابفروشی‌ای که توش کار می‌کنم رو آتیش بزنه. عجیبه. تو ذهنم خیلی زنده است و اکثر خاطره‌ها رو به‌وضوح یادم می‌آد. وبلاگ می‌نوشت و خیلی هم گاهی خوب می‌نوشت و اصلاً به‌خاطر همون وبلاگش دوستی‌مون سر گرفت. ولی ضدحال‌های اساسی هم زد به من چند بار و دفعۀ آخر دیگه it was too much, man. سر داستان وابستگی‌ش به جریان خاصی که قرار بود بیاد چپاول کنه و بره خیلی ازش دلخور شدم. ای بابا. ولی خوبی‌ها و مهربونی‌های خاص خودش رو هم داشت. یه شب اومد پیش من خوابید و فردا صبحش قرار شد بریم صبحانه بخوریم. من اصلاً آدم صبحانه‌خوری نیستم، و پیشنهاد دادم بریم قهوه‌خونۀ سیّد املت بخوریم، که گفت زرشک و تا تجریش کشوند من رو و برد اردک آبی. حتی خودش هم که چاق بود و اشتهای سیری‌ناپذیری داشت، اون روز صبح میل به خوردن نداشت. یادم نیست چقدر، اون‌سال، ولی به‌هرحال پول خیلی زیادی داد برای دو فنجون قهوه و چند تا تیکه نون تست با کره و پنیر و مربا. من یکی بعد از اون حتی اگه می‌خواستم هم نمی‌تونستم پنکیک با سیروپ شکلات و موز و توت‌فرنگی بخورم. اون روز حتی نمی‌خواستم. این‌قدر که به‌نظرم این حرکت ادایی و بورژوایی و مسخره بود. آدم املت سیّد رو ول کنه این‌همه راه بیاد که نون و پنیر بخوره و از اون بالا به دود و دم و گُه و کثافت تهران نگاه کنه؟ چه می‌دونم. به‌نظر اون البته زندگی درست و خوب همین بود. پوووف.

نوزده: شهر لغزان

شب بلند است، شهر لغزان. ماه می‌بارد، قبر لرزان. ما گریزان از کوچه‌وخیابان، در میان اتاق‌ها سرگردان و خم زیر باری از عشق و عرفان، لب چاه عمیق آیندۀ‌مان هو می‌کشیم. هووووووو. آوای جغدی از نور گریزان، سگ‌هایی که بو می‌کشن پشت‌سر ما. می‌گن باید بپری از روی این آب. با لباس خیس بری به خواب. به رویاهایی ایستاده بر لب چاه. چاه کم‌عمق اقبالمان. ماغ می‌کشیم. با لبخندهایی از لاله و تزویر، با کوله‌باری از جهد و ناخن‌گیر، بر کوره‌راه جبر و سنت، سر دوراه زُهد و قدرت، از درخت باورها آویزان، با جهت باد شرایط هم‌خوان تاب می‌خوریم.

بعد تو می‌آی با کتاب‌هات، با یه عالم اطلاعات. آدم‌های ضایع، حرف‌های بامزه و من نگاهت می‌کنم با سنّم، با اخلاق مثل جنّم. با بیکاری‌هام و با بیزاری‌هام. می‌گی بلند شو برو بیرون! می‌گی بلند شو بریم بیرون! بریم پارتی و گالری و کنسرت جاز تلفیقی! ولی من، رو همین مبل می‌شینم، همون فیلم همیشگی رو می‌بینم. چرت می‌زنم. کتاب‌هام رو ورق می‌زنم. می‌گم بیزارم از همه‌تون. بیزارم از همه‌تون. بیزارم از همه‌تون. می‌گم بیزارم از همه‌تون. بیزارم از همه‌تون. بیزارم از همه‌تون.


127

هجده: قابل دفاع بمانید

دو ماهه منتظرم اپیزود جدید ساوث پارک بیاد. بعد الآن بالأخره رفتم صفحۀ ویکی‌پدیا رو خوندم دیدم فصل 25 همین 6 تا اپیزوده فقط. خب بابا جاکش یا مثل آدم بساز یا نساز دیگه. یعنی چی آخه؟ اون از کاهش تدریجی تعداد اپیزودها به 10 تا، این هم که از اوضاع جدید که اپیزود ویژۀ بلند می‌سازن یا واسه یه فصل 6 تا اپیزود می‌سازن و خلاص. بعد هم از اون‌طرف پول و وقت و انرژی‌شون رو می‌زنن به چیز گاو و مجموعه تفریحی و رستوران می‌خرن که اداره کنن. بابا دلت نیست دیگه نساز. don't half ass it.