فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

هشتاد و شش


آن نوع سعادتی که تصورش می‌تواند حسادت ما را برانگیزد فقط در آن جوّ یا هوایی وجود دارد که تنفس کرده‌ایم، در جمع کسانی که می‌توانستیم با آنان گپ بزنیم، یا زنانی که ممکن بود معشوقۀ ما شوند. به کلام دیگر، تصویر ما از سعادت به نحوی جدایی‌ناپذیر به تصویر ما از رستگاری وابسته است.

والتر بنیامین: تزهایی دربارۀ مفهوم تاریخ؛ ترجمۀ مراد فرهادپور و امید مهرگان


هشتاد و پنج

هاروکی موراکامی یه داستان کوتاه خیلی جالب داره به اسم «سالِ اسپاگتی». راوی داستان می‌گه «سال 1971، اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم.» طرف یک سال از زندگی‌ش فقط اسپاگتی می‌پزه، انواع و اقسام، و این اسپاگتی‌پختن براش تبدیل به نوعی مراسم می‌شه که احتمالاً تو برهۀ سختی از زندگی باعث می‌شه تعادلش رو از دست نده. داستانیه دربارۀ قدرت رهایی‌بخشِ تعهد و تکرار، به نظرم. تو بوجک هورسمن هم، یه جا دایان داستانی تعریف می‌کنه برای دوس‌پسرش گای دربارۀ وقتی تازه اومده بود اِل.اِی و مثل چی فقیر بوده، و شروع می‌کنه به پیشرفت در هنر درست‌کردن ساندویچ پنیر گریل‌شده. و همون ساندویچ‌ها دلخوشی کوچیکی بودن براش که تو سخت‌ترین شرایط سرپا نگه‌ش داشتن.

گروه UFO یه آهنگ شاهکار داره به اسم Lights Out، دربارۀ قطعی برق و شورش‌ها و حمله‌ها و آنارشی جوانان بریتانیا تو اواسط دهۀ 70. خیلی آهنگ خوبیه، و یکی از بهترین shredهای تاریخ راک توسط حضرت مایکل شن‌کش (هاها) تو این آهنگه، و این‌قدر خوبه که می‌تونه یه استاندارد باشه برای خوبی. استانداردی جامع و مانع. مثلاً طرف خیلی خوبه، چقدر خوبه؟ برقِ لندن رفته خوبه. حالا امسال هم که سوخت و خاکستر شد، از سال دیگه می‌گردم یکی دو تا آدم پیدا می‌کنم که برقِ لندن رفته خوب‌ان و we'll live happily ever after.

هشتاد و چهار

این یادداشت مغشوش فاقد پاراگراف‌بندی است. بعد از مدت‌ها باز دارم شب می‌خوابم و صبح بیدار می‌شم. چند هفته‌ای با شدیدترین نوع افسردگی فصلی دست‌به‌یقه بودم و کتک جانانه‌ای خوردم ازش. حالا امیدوارم روبه‌بهبود باشم. شاید جالب باشه بدونید برای اندازه‌گیری میزان افسردگی‌م از بازی شطرنج آنلاین استفاده می‌کنم. از اون‌جایی که افسردگی باعث تضعیف قوای شناختی و کاهش IQ می‌شه، هر وقت نمی‌تونم بازی‌ها رو ببرم می‌دونم افسرده‌ام. امروز صبح 2 تا از 3 تا بازی رو بردم و انگار دارم بهتر می‌شم. امیدوارم. این‌جا رو کم‌تر از همیشه دوست دارم. نمی‌دونم چرا. حرف زیادی هم برای زدن ندارم فعلاً. یه وقت‌هایی آدم دلش می‌خواد خودش رو به نازل‌ترین قیمت به اولین خریدار بفروشه. این همیشه اشتباهه. چند وقته فهمیدم چه از درون، چه از بیرون، شباهت زیادی به پرنس میشکین پیدا کردم. نیت‌ها و اعتقاداتم سوقم می‌ده به‌سمت رفتار و گفتاری که از بیرون ابلهانه به‌نظر می‌رسه، هرچند از درون کاملاً انسان‌دوستانه و استاندارد تلقی می‌شه. چند وقت پیش تو اوج افسردگی دوست جدید استرالیاییِ لبنانی‌الاصلم پیله کرده بود که چته و چرا باهام حرف نمی‌زنی دیگه و این‌ها؟ به‌ش گفتم بابا من وقتی این‌جوری‌ام اولین کاری که می‌کنم اینه که I stop broadcasting. برای من که جواب می‌ده. باشگاه کتابمون هم دوباره راه افتاد. کودافس.

هشتاد و سه

آدم رفته‌رفته عادت می‌کنه، می‌گیره به تخمش و راحت می‌شه. روسیاهی‌ش هم به ذغال می‌مونه.

هشتاد و دو: The One with the The Big Bang Theory

سؤال از عشاقِ بیگ بنگ تئوری: شخصیت محبوب شما کدومه؟

من سری اول هم که می‌دیدمش عاشق کوتراپالی بودم و بعد از سال‌ها هنوز هم جذاب‌ترین شخصیته برام :))

disclaimer: این پست قراره تا وقتی بیگ بنگ تئوری می‌بینم همین‌جا باشه و آپدیت بشه.

***

I. برای هیچ نویسنده‌ای خلق شخصیتی مثل هاوارد خوشایند نیست. چون هاوارد درواقع یک flat character ئه و نویسنده نمی‌تونه مدت زیادی توی داستان نگه‌ش داره بدون این‌که سایه‌روشن‌هاش (nuances) رو وارد کنه و رفته‌رفته تبدیلش کنه به یه round character. هاوارد یه نِردِ کریپیه که همواره داره زور می‌زنه تا برای خودش دیت جور کنه و اکثر اوقات ناموفقه. درواقع شخصیت ناخوشایندیه که هیچ هم‌دلی‌ای در آدم بر نمی‌انگیزه. اما کم‌کم که سایه‌روشن‌هاش وارد قضیه می‌شه، داستان عوض می‌شه. حالا رابطه‌اش با مادرش خیلی حرف برای گفتن داره که الآن حوصله ندارم می‌خوام برم ادامه‌اش رو ببینم.


II. این تنهایی و انزوای ایمی، و هورنی‌بودنش و تمنیات هومواروتیکش، زیادی بار کُمیک پیدا می‌کنه به‌نظرم. می‌تونست خیلی ملایم‌تر باشه. طنز باید از درون پیرنگ بجوشه بیاد بیرون نه این‌که یه سری شخصیت مُضحک درست کنی و بندازی‌شون وسط گود. این دومی اسمش روحوضیه.



هشتاد و یک: این زندگی من (هست/نیست)

زندگی دوم: روز آخر: پنج صبح بیدار شدم. پنج و نیم ماشین اومد دنبالم. ده دقیقه به شش لوکیشن بودیم. اِی‌جِی رفت نون بگیره. حامد آب گذاشت جوش بیاد تا چای درست کنه. شکمم داشت از فرط گرسنگی سوراخ می‌شد. نسخ هم بودم. بچه‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسیدن. حامد به‌م یه دونه از این کیک‌های اسفنجی داد با چای. یه گاز از کیکه زدم و یه سیگار کشیدم و بعدش چای و کیک خوردم. با هر کی می‌رسید یه احوال‌پرسی می‌کردم و بیکار می‌گشتم. تا بعد از ظهر بیکار بودم تقریباً و کله‌م از فرط بیکاری دیکی شده بود. موقع کار که رسید، یک عالمه کار تلنبار شده بود و باید توی زمان کم انجام می‌دادیم. مدیر فیلم‌برداری گوزو هی می‌پرسید کارتون چقدر طول می‌کشه؟ (بابا برو ردّ کارت دیگه.) بعد کار رو تموم کردیم و منتظر شدیم کار تموم بشه. بعد سریع همه‌چی رو جمع کردیم. من چون با اِی‌جِی رفته بودم، باید تا آخر صبر می‌کردم. حدود 11:30 نشستیم تو ماشین که برگردیم، ماشین حامد روشن نشد. تپسی گرفتم. اِی‌جِی تو ماشین خوابش برد وسط حرف‌زدن باهام. روزی که 18 ساعت سر کار بودم، تقریباً.

کار سینمایی خوبی‌ها و بدی‌های خودش رو داره. بدترین قسمتش برای من اینه که از همه‌چی عقب می‌افتم، چون کار اصلی‌م نیست و هزاران کار دیگه در کنارش دارم. واسه همین یک هفته آفیش یعنی اِوِرِستی از کارهای عقب‌افتاده.

زندگی اول: واسه خودم ول می‌گردم تو کوچه و خیابون و با آدم‌ها حرف می‌زنم و ازشون داستانک استخراج می‌کنم برای روزنامه. کتاب‌های آکادمیک خفن می‌خونم و با نویسنده‌های خوش‌اخلاق و خفنشون مصاحبه می‌کنم. به سوژه‌های مختلف فکر می‌کنم و گزارش تهیه می‌کنم. با هر کس که به‌نظرم سرش به تنش می‌ارزه یا کار جالبی کرده مصاحبه می‌کنم. کلی چیز یاد می‌گیرم و آقای خودم‌ام و نوکر خودم. 

هر دو رو دوست دارم. نمی‌دونم کدوم رو بیشتر. من هم عاشق معاشرت و جمع‌های شلوغ‌ام، هم به‌شدت نیازمند خلوت و گوشه‌گیری. هم تحرک و بالاپایین‌پریدن و حل مسئله رو دوست دارم، هم سکون و مطالعه و یادگیری رو. تنها چیزی که برام اهمیت نداره این وسط پوله. درآمد هیچ‌کدوم هم خوب نیست، هرچند زندگی اول باثبات‌تره. چه می‌دونم دیگه. آخرش باید دست به انتخاب بزنم.

کدوم یکی بهتره؟

هشتاد

تو یکی از اپیزودهای curb، ماشین لَری پنچر می‌شه و چون شریل عضویت یه چیزی تو مایه‌های امدادخودروشون رو لغو کرده، و لَری هم بلد نیست لاستیک عوض کنه، می‌ایسته کنار خیابون و از عابرها می‌خواد کمکش کنن. ولی هیچ‌کس کمکش نمی‌کنه. حتی به‌ش جواب هم نمی‌دن. بعد لَری شروع می‌کنه قیمت‌دادن برای کمک به‌ش. مثلاً می‌گه 30 دلار می‌دم برای تعویض لاستیک. اما باز هم خبری نیست. آخرش از فرط درماندگی، می‌گه 10 دلار می‌دم برای verbal response. یعنی آقا بایستید اینجا بگید نه نمی‌تونم کمکت کنم. یاد این ضرب‌المثل شرقیه افتادم که بهتر است جنگجویی باشی در باغ تا اینکه باغبانی باشی در جنگ. عجالتاً برم سیگاری‌ای باشم رو پشت‌بام، تا بعد، خدا بزرگه.