فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

79: Last Chorus

hold your breath and count to ten fall apart and start again hold your breath and count to ten start again start again hold your breath and count to ten fall apart and start again hold your breath and count to ten and start again and start again start again start again start again start again start again start again start again start again start again start again start again start again start again start again start again 

هفتاد و هشت: تو خود حجاب متنی ای ادیب از میان برخیز

از بین تک‌وتوک مجله‌ای که تو کتابخونه‌ام هست، شمارۀ 38 اندیشۀ پویا رو برداشتم و طی دو روز پروندۀ مفصل و مسخره‌اش دربارۀ ادیب‌سلطانی رو خوندم. از ترجمه‌های ادیب‌سلطانی، زمان دانشجویی ترجمۀ تراکتاتوسِ ویتگنشتاین رو خونده بودم. با این‌که خیلی هم آهسته و دقیق می‌خوندم و می‌فهمیدم، ترجمه رو دوست نداشتم و به‌نظرم مانع بزرگی بود سر راه فهم. بعداً که گیگاپدیا اومد و تونستم ترجمه‌های انگلیسی آثار ویتگنشتاین رو بخونم، دیدم دقیقاً همین بوده. مترجم سر راهِ فهمِ خواننده از متن نشسته و ازش باج می‌گیره. می‌گه بیا معادلی که من از انبان واژگان من‌درآوردی‌م انتخاب کردم رو بپذیر وگرنه نمی‌ذارم بفهمی نویسنده چی داره می‌گه. همین باعث می‌شه کلاً ادیب‌سلطانی در مقام مترجم، شکست‌خورده باشه.

ادیب‌سلطانی شخصیت عجیب‌وغریبی هم داشته. از اون شخصیت‌هایی که تو انگلیسی برای وصفشون از کلمۀ eccentric استفاده می‌کنن و بار معنایی مثبتی هم روش گذاشتن. به هر حال خوبه که همۀ آدم‌ها مثل هم نباشن و بعضی وقت‌ها کسی باشه که به‌صورت افراطی با بقیه فرق داشته باشه. این به‌خودی‌خود خوبه. پس ادیب‌سلطانی در مقام شخصیت، وضعش خوبه. جایگاه اسطوره‌ایش هم به‌خاطر همین شخصیتش به‌ش داده شده. وگرنه حتی صمیمی‌ترین دوستان و همکارانش هم ترجمه‌هاش رو به‌درستی مردود دونستن.

اما هیچ‌جوره تو کت من نمی‌ره که این آدم روشن‌فکر بوده باشه. روشن‌فکر به‌اون معنا که ناصر خسرو یا کانت یا فوکو یا ژیژک مثلاً روشن‌فکر بودن و هستن، نه جلال آل احمد و ابراهیم گلستان و هوشنگ گلشیری. چون این دستۀ دوم روشن‌فکر نیستن و اگر باشن، پس ادیب‌سلطانی هم بوده. چون بالأخره یه بخش از کار روشن‌فکری اینه که الگو و نمونه بشی برای عموم. چیزی رو که نمی‌دونن براشون روشن کنی. بحث کنی و کتاب و مقاله بنویسی و تدریس کنی. این‌که دری به تخته‌ای خورده باشه و توی نوجوانی عضو فلان یا بهمان حزب شده باشی که روشن‌فکری نیست. به هر حال این از اون کلمه‌های خیلی مسئله‌دار تو زبان فارسی و تاریخ معاصر ماست.

در نقد نثر و به‌طریق اولی ترجمۀ ادیب‌سلطانی، فقط به مورد «پُرتفسیرشونده‌ترین» بسنده می‌کنم. عشق حضرت به زبان آلمانی اینجا هویداست، ولی با اندکی فکر مشخص می‌شده براشون که پسوند -ترین در فارسی، تفسیرشونده رو از پُر بی‌نیاز می‌کنه. حالا بماند که تفسیرشونده درمقابل تفسیرپذیر خودش معادل نامطلوب‌تریه. بگذریم.

ساعت داره 2:30 می‌شه و هنوز بیدارم. این هم گویا ختم پروژۀ سحرخیزی و کامروایی.

هفتاد و هفت

قهوه رو تموم کردم. شیر دستشویی هم که خراب شده بود و آب ازش شره می‌کرد رو درست کردم (از اون‌دست کارهای فنی که انجامش هزار امتیاز داره). دارم شب می‌خوابم و صبح بیدار می‌شم. یه رمان خوب 250 صفحه‌ای رو سه روزه تموم کردم. اجاره خونه و شارژ رو پرداختم. حتی چندین ساعت کار کردم امروز. دارم کم‌تر و کم‌تر وقت تلف می‌کنم تو شبکه‌های اجتماعی و با این حال، حتی ذره‌ای احساس بهبود نمی‌کنم. هرچیزی که درونم شکسته، جوری شکسته که دیگه درست نمی‌شه. گور باباش. 

هفتاد و شش: درس امروز: ئِبناکشِس

ئِبناکشس (obnoxious) یعنی بسیار ناخوشایند. در فقرۀ آدمی‌زادی، اگر بخوایم به فارسی نرم بگیم می‌شه کسی که با یک من عسل هم نمی‌شه خوردش، و به فارسی سخت، کسی که با یک من وازلین هم تو کوچۀ آدم نمی‌ره. آدم باید مرتب از خودش ئِبناکشس چک بگیره، بدین صورت که همیشه از خودش بپرسه آیا من آدمی هستم که از کوچۀ فیل سقوط کرده‌ام؟ اگر جوابش به این سؤال مثبت باشه، آدمی است ئِبناکشس، و اگر منفی باشه (ظاهراً و باطناً، وگرنه بی‌مایه فطیره)، نیست. از منی که 35 سال آزگار تو این مملکت زندگی کرده‌م بپذیرید که تعداد فرومایگانی که فکر می‌کنن از کون فیل افتادن روزبه‌روز بیش‌تر شده. بیاید از خود و اطرافیانمون مرتب ئِبناکشس چک بگیریم. گاه تنها راه رهایی همینه.

هفتاد و پنج: نه از کاج نشان ماند و نه از کاج‌نشان

اون جنس از ارتباط عمیق و ارضاکننده‌ای که این روزها دنبالش‌ام، از هیچ طریقی برقرار نمی‌شه. نه وقتی با آدم‌ها حضوری معاشرت می‌کنم، نه وقتی باهاشون چت می‌کنم، نه حتی وقتی این‌جا می‌نویسم. دلیلش هم به احتمال زیاد اینه که ارتباطم با خودم قطع شده، و وصل نمی‌شه. موقعیت در کنارِ خطوطِ سیمِ پیام، خارج از ده دو کاج روییدنده. نمی‌دونم چه کنم. بیش‌تر از هر چیزی هم به همین ارتباط نیاز دارم این روزها.

آفتاب که طلوع کرد می‌رم یه دوش می‌گیرم و بعدش می‌رم پارک شهر تا با چند نفر حرف بزنم برای ستونی که قراره از هفتۀ دیگه بنویسم.

Seventy four: I turn my regulare into americano

I got this new job which requires me to write in English. Kind of exciting, since it could be regarded as practice, as committing to the act of writing. So I write…

I’m writing this sipping on my coffee. I’m not a coffee person and this is not a show. I’m just committed to finishing this stack of almost old coffee I bought some few months ago. I bought only 100 grams and still a bit of it is left. This shows how much of a coffee person I am. Not that I don't like coffee, I do, a lot, I just can’t handle all that caffeine. Although I turn my espresso into Americano. It’s really simple, you just add boiling water twice the amount of espresso and you’ve got Americano. 

The story of this type of coffee is kind of interesting, if there’s any truth to it. I’m not sure. I read it somewhere long ago. This particular origin story dates back to the Second World War, when US soldiers stayed in Europe, and since Americans drink “just coffee”* (or black coffee or whatever), and it's usually served in a mug, they didn’t quite get into drinking espressos which are the regular type of coffee in Europe. So they started to add boiling water to their espresso and hence the name Americano.


*: Uncle Paulie asked: "Don't you have just coffee?"

هفتاد و سه

کمی خسته‌ام و دل‌زده. ملول‌ام و بی‌عشق. به خودم بد می‌کنم. گندش رو در هم در آوردم. باز رسیدم به قسمت‌های مربوط به راس و امیلی تو فرندز و یاد نازنین افتادم. امیلی همیشه من رو یاد اون می‌ندازه. همین که دارم برای چهارمین بار امسال فرندز می‌بینم خودش گویای عمق فاجعه است. شاید هم تراژدی. چه می‌دونم؟ یا به‌قول اصفهانی‌ها چوم؟

دیشب تو جلسۀ فیلم هامون، داشتم می‌گفتم با این‌که تو فیلم ردّی از انقلاب و جنگ و مسائل خاص سیاسی و اجتماعی اون دوران نیست _که البته درواقع هست و این نقطۀ قوت فیلمه که خیلی هگلی، با پنهان‌کردنِ تاریخ عملاً اون رو آشکار می‌کنه_، اما سرنخ‌هاش هست. مثلاً روزنامه‌ای که حمید می‌خونه و اخباری که چشم مای بیننده به‌شون می‌افته. همین‌ها ما رو به تروماهای اجتماعی اون دوره می‌رسونه و باید این‌ها رو در نظر بگیریم. نزول هامون به دیوانگی رو نباید صرفاً روانی و فردی ببینیم. من خیلی از آدم‌های هم‌سن و هم‌دورۀ هامون رو می‌شناسم که همین جنس جنون رو تجربه کردن بدون این‌که ژنتیکی مستعد دیوانگی بوده باشن.

این بحث باز گره می‌خوره به مبحث مسئولیت فردی، که الآن حوصله ندارم درباره‌ش حرف بزنم. اما تروماهای اجتماعی و سیاسی دوران خودمون رو که دیگه داریم تجربه می‌کنیم. این یأس و استیصال و ملال و حس بطالت بی‌وقفه رو. چه بدونم. خسته‌ام دیگه و تقصیر خودم نیست. دارم همۀ تلاشم رو می‌کنم.