این زندگی یه بیتا فرهی به من بدهکاره.
از الآن تا لحظۀ ورود به سال 2022 میخوام buying new soul رو بذارم رو تکرار. سگمصّب ده دقیقه و نیم هم هست. ولی ارزشش رو داره. سال نوی میلادیتون هم مبارک.
I woke up, and I had a big idea
to buy a new soul at the start of every year
I paid up, and it cost me pretty dear
here's a hymn, to those who disappear
امروز از اون روزهاست که باید نهضت تمیزکاری راه بندازم. دیگه دارم خُل میشم از این وضع. من همهکار رو موکول میکنم به بعد از تمیزشدن فضا و همیشۀ خدا نظافت رو به تعویق میندازم تا معلوم نیست کی. و این همون اهریمنیه که تسخیرم کرده و آزارم میده. الآن پا میشم یه جوری شکستش میدم که بره بر نگرده دیوث رو.
موزیک چی بذارم؟
چند وقت پیش نشستیم با هم fleabag رو دیدیم. خب خیلی ازش تعریف شنیده بودم و اون هم قبلاً دیده بود و خیلی دوست داشت. و انصافاً خیلی خوب شروع میشه و خوب جلو میره و تموم میشه و کش پیدا نمیکنه بیخود. فرق انگلیسیها با آمریکاییها تو سریالسازی همینه. آمریکاییها گاو رو اینقدر میدوشن تا لاغر بشه و آخر سر بیفته بمیره. اصلاً یه کارهایی میکنن. سریالهای درجهیک رو تبدیل میکنن به فیلم هندی. اما انگلیسیها نه. بگذریم. چند تا اپیزود دیده بودیم که برگشت گفت یه کاراکتر هست که من رو یاد تو میانداخت دفعۀ اول که میدیدم. بعد رفتیم جلو و کاراکتر کشیشه اومد تو فصل دوم و معلوم شد منظورش همینه. حالا دیروز داشتم دوباره تماشا میکردم، اونجایی که فلیبگ داره میگه تو از این کشیش باحالهایی و اینها، کشیشه بر میگرده میگه: No, I'm a big reader with no friends. هاها. تعجبی نداره که یاد من افتاده.
یه عوالمی هست از غرقهشدن در کارهایی که آدم انجامشون رو دوست داره، و بودن در اون عوالم گاهی از همهچی بهتره. فرآیند این غرقهشدن آهسته است. با این شتاب همیشگی و ککهای جاودانهای که به تنبانهامون افتاده، سازگار نیست. آدمیزاد هم موجود ضعیفیه. اینرسی روانی ما اکثر اوقات مانع از این میشه که درنگ کنیم و تو وضعیتهای تکراری، تصمیمهای جدید بگیریم. بهخاطر همین اگر آدم یه جایی قطار زندگیاش افتاد رو ریل سریعالسیر، سخت بتونه ترمز رو بکشه و ریل عوض کنه. همونقدر سریعالسیر میره تا یه جایی از ریل خارج شه و فاجعه به بار بیاد. آخ که چقدر دلم آهستگی میخواد. در ضمن این رمان میلان کوندرا به همین اسم، رمان خوبی نیست. ایدۀ کلیش قشنگه ولی اجراش پیشپاافتاده است. ولی اگر گیر آوردید بخونیدش.
آقا بعد از هزار سال painkiller گذاشتم. رفته بودم بیرون و همبرگر خریدم واسه شام، حالا دارم سیبزمینی خلال میکنم و زیدی هم تو راهه. نمیدونید چه حس عجیبیه. نمیدونید من چه عشقی به این آلبوم دارم. انگار mother-ship داره صدام میزنه. الآن تو اون عالمیام که اگه ازم بپرسید مُفاکه یا Judas Priest، بهتون بگم put your hands together baby. این دومین شبِ این آخرین زمستون قرنه که داره روز مزخرفش رو رستگار میکنه. به امید اینکه ادامه پیدا کنه.
روز آفتابی قشنگی بود. در کسری از ثانیه خورشید رفت پشت ابر و جهان تا ابد غمانگیز شد. خداوند رحمت کنه مارکز و فرزانه رو.