فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

شصت و پنج: آیا یاری‌دهنده‌ای هست که مرا یاری کند؟

خوانندۀ عزیز،

من برای گزارشی دربارۀ کافه‌های تهران به نظرات و تجربیات شما (اون دسته از شما که کافه زیاد می‌رید) احتیاج دارم. اگر دوست دارید کمک کنید، یا برام شماره بذارید یا آی‌دی تلگرام و بگید کی وقت دارید که همون موقع مزاحمتون بشم. درضمن گزارش به زبان انگلیسی هست و اگر به انگلیسی مسلط‌اید، اشاره کنید که سوال‌ها رو انگلیسی بپرسم ازتون.

با هزاران تشکر و صفر بوسه

sixty four

Note to self: I think people can easily manifest what they want. There's no point reading into stuff, really. So, as a rule of thumb, when it comes to yourself, whether it's a romantic thing or simply a social matter, or whatever, basically, wait for the manifestation. If it's not there, then don't do ANYthing. Above all, don't make excuses in their stead. Don't act on your illusions, because they will only fuck with your sense of reality. 

شصت و سه: بان جُوی به شما بال می‌دهد.

فرانسیس بیکن عزیزم (اون فیلسوفه، نه اون نقاشه)، گفته بود «امید صبحانه‌ای خوب اما عصرانه‌ای افتضاح است.» حرف درستیه. وقتی ازش اشل درست کنی و بذاری‌ش روی زندگی، یا عمر، بیش‌تر به درستی‌ش پی می‌بری. از یه جایی به بعد دیگه امید چیز خوبی نیست. همه‌چی‌ت رو به هم می‌ریزه. من همیشۀ خدا آدم امیدوار و خوش‌بینی بوده‌م، اما این اواخر (سه، چهار سال گذشته) ورد زبونم اون جملۀ ابوالفضل محمد بین حسین بیهقی شده که «چه امید ماند؟» اگر درست یادم مونده باشه از بخش بر دار کردن حسنک وزیره. علاوه‌بر اون، اگر یعقوب کذّاب رو خونده باشید (شاهکارِ یورِک بِکِر و ترجمۀ بی‌نظیر علی اصغر خان حداد)، شکی براتون نمونده که امید سیاسی هم از اساس چیز باطلیه. نیروهایی که در جهان قدرت تغییر دارن، هیچ‌کدوم دنبال تغییری که به نفع little guyهایی مثل من و تو باشه، نیستن. کاری ندارم. امید بحث مفصلیه. از همون چند سال پیش که «چه امید ماند؟»، شخصاً دنبال گفتمان جایگزینش گشتم و به وظیفه رسیدم. مهم نیست امیدواری یا ناامید، وظیفه داری یه سری کارها رو انجام بدی. یه سری وظایف بیولوژیک، اجتماعی و اخلاقی داری که باید انجام بدی. یه سری وظایف هم داری که تو خونه انجام بدی. ظرف بشوری، خونه رو مرتب کنی، غذا بپزی. برای این وظایف خانگی، به چی نیاز داری؟ موسیقی پرانرژی، upbeat، درجه یک. این‌جاست که سروکلّۀ بان جُوی عزیزم پیدا می‌شه. من وقتی بزرگ می‌شدم، با پینک فلوید و آیرن میدن و بلک سبث و متالیکا و پلاسیبو و غیره، جان بان جُوی هیچ‌وقت قوتِ غالبم نبود. همیشه اسنک خوشمزه‌ای بود که گاه‌گداری برای تفریح گوش می‌دادم. نه این‌که تحقیرش کنم، اما این‌جوری بودم که آقااااا، دریم تیتر _مثلاً_ عزیز است غنیمت شمریدش صحبت. کی شد که بان جُوی برام جایگاه دیگرگونه‌ای پیدا کرد؟ وقتی با مفهوم get psyched mix آقا بارنی استینسن آشنا شدم. اولین آهنگ میکس بارنی چی بود؟ «تو عشق رو بدنام می‌کنی» بان جُوی. و این‌جوری بود که نور جدیدی تابیده شد بر هارد راک و گِلَم متال، و طی بررسی‌های مکرر مشخص شد که بان جُوی واقعاً برای انرژی‌گرفتن و تمیزکاری و حرکات موزون در تنهایی جوابه. امیدواری و خوش‌بینی و گور-بابای-دنیا-کار-خودت-رو-بکنش رو بذارید کنار، برید تو بحر اون ریف‌ها و اون کامپوزیشن‌های انرژی‌زاش.

شصت و دو

اگه به خدایی معتقد بودم حتماً ازش تشکر می‌کردم بابت برگشتن توان لذت‌بردن از تنهایی و قدردان عدم حضور دیگران بودن. چهار روز کارکردن بی‌وقفه با دیگران و نداشتن خلوت و انزوا، باعث شد بفهمم تو این کنج دنج چه گنجی پنهان داشتم که با بی‌خردی دنبال تباه‌کردنش بودم. هنوز البته سه روز دیگه از پروژه مونده که شب‌کاریه. امروز باید چند تا کار انجام بدم. کلاس‌های امروز و سه‌شنبه‌م رو با بچه‌هام کنسل کنم و توضیح بدم چرا یک هفته استراحت دارن. برم کلیدسازی. ویرایش و بازنویسی ترجمه رو تموم کنم و بفرستم. الآن بعد از مدت‌ها موکاپات رو گازه و دست‌اندرکار درست‌کردن قهوه است برام. هرچند قهوه‌ای که مونده دیگه کهنه شده ولی قهوۀ خوبیه و خوشمزه می‌مونه. چی بگم دیگه، همینه زندگی.

شصت و یک

حسابم تقریباً خالیه دیگه. از سر نیاز رفتم تو تیم صحنۀ یه فیلم کوتاه و این چند روز یا همه‌ش داشتم کار می‌کردم یا تو ترافیک لوکیشن به خونه بودم. تجربۀ تازه و خوبیه برام. تو کارهای فنّی هم خوب‌ام و قدرت حل مسئله‌ام هم محک می‌خوره سر این کار. یعنی تا این‌جا که خورده و خوب بوده. دو سه روز هم هست دارم بالأخره رفیق پانجونی رو می‌خونم و خیلی بامزه است. اراجیف این بابا رفیق پانجونی رو که می‌خونم قشنگ برام یادآور حضرات صاحب‌منصب خودمونه که انگار فقط ازرهگذر ورّاجی و مهمل‌گویی و مسئله درست‌کردن تونستن به نون و نوایی برسن. خلاصه که رمان خوبیه. رمان epistolary هم هست از قضا؛ یعنی روایت داستان ازطریق نامه است. دیگه این‌که قیمتش هم قیمت چاپ اولشه: 8500 تومن ناقابل. از یه بسته آدامس اربیت ارزون‌تره. برم بخوابم که فردا 6:30 صبح آفیش‌ام. نمردم و من هم آفیش شدم. کار خدا رو ببین.

شصت: اونی که دربارۀ بیلبیلکه

پنج‌شنبه شب دستگیرۀ در خونه شکست. دستگیرۀ بیرون. یه بار شصت تُنی افتاد رو شونه‌هام. قلبم رو سیاه کرد فکروخیال این‌که تو این بی‌پولی حالا باید بیفتم دنبال دستگیره‌ای که شاید پیدا نشه. داستان پیداشدنش البته طولانیه و حوصلۀ تعریف کاملش رو ندارم. ولی در طول حماسۀ تعویض در، چند تا چیز جالب فهمیدم. یکی این‌که کسی اگر می‌خواد بدونه کاسِبِ خوب کیه، حتماً باید یه بار بره میدون حسن‌آباد و از مغازه‌دارهای اونجا سؤال مرتبط با مشکلش بپرسه. همه به‌ت کمک می‌کنن. این چیزیه که هیچ‌وقت تو پاساژ گلستان یا تندیس یا اندیشه اتفاق نمی‌افته. القصه، وقتی بعد از پرس‌وجو و چه کنم چاره کنم، رسیدم به دستگیره‌فروش مورد نظر و دستگیره رو خریدم (بعدش مجبور شدم برم عوضش کنم که خودش قصه‌ایه). بعد دیدم پیچ و مهره لازمه. رفتم پیچ و مهره بخرم که جالب‌ترین دیالوگ امسال شکل گرفت. به فروشنده گفتم آقا این بیلبیلکش رو هم داری بدی؟ گفت اون بیلبیلکش رو هم به‌ت می‌دم، ولی می‌دونی بیلبیلک چیه؟ گفتم ما تو گویش خراسانی به هر چیزی که نمی‌دونیم چیه می‌گیم بیلبیلک. گفت این اسمش مهرۀ فیکسه، ولی اون پشت سرت رو نگاه کن، اون بیلبیلکه واقعاً. و من چرخیدم و برای اولین‌بار در زندگی‌م بیلبیلک دیدم.

الآن هم می‌خوام پا شم عدس بردارم بشورم که شام عدسی بپزم. حالا اگر اینجایی و داری این رو می‌خونی، بگو عدسی با نون بربری خوشمزه‌تره یا سنگک؟ باید برم یکی از این دو فقره رو بخرم.

پنجاه و نه

یا قمر بنی هاشم تنها عبارتیه که آلبوم جدید obscura رو توصیف می‌کنه. همین یه ربع پیش دانلودش کردم و دارم با هدفون گوشش می‌دم چون دوس‌دخترم رو زمین گرفته خوابیده. الآن آهنگ پنجمی رو دارم گوش می‌دم و بعد از مدت‌ها دوباره eargasm رو دارم تجربه می‌کنم. با این‌که چیزهای زیادی هست که به‌طور کلی آزارم می‌ده مثل بی‌پولی، افسردگی و کارهای عقب‌افتاده، اما الآن که برنج داره روی گاز دم می‌کشه و کنسرو ماهی تن رو گذاشتم بجوشه، زندگی خوبه. یاد حرف برومیر به فارامیر تو ارباب حلقه‌ها افتادم درواقع، وقتی بعد از این‌که اُزگیلیاث رو آزاد می‌کنن و بشکه‌های آبجو رو می‌آرن تا جشن پیروزی بگیرن، برومیر به فارامیر می‌گه امروز رو یادت بمونه برادر کوچولو، امروز زندگی خوبه.