فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

فکر می‌کنم به‌ش

ولی شاید اصلاً فکر نکردم به‌ش

پنجاه و هشت

هوا داره تاریک می‌شه و آلوده است. همین الآن اولین چای روزم رو نوشیدم. بعدش باید چی کار کنم؟ باید پا شم کمی اوضاع به‌هم‌ریخته رو سروسامون بدم. اوضاع به‌هم‌ریختۀ چی؟ همه‌چی. ولی آدم چطور می‌تونه اوضاع به‌هم‌ریختۀ همه‌چی رو سروسامون بده؟ اگه سامورایی باشه، می‌تونه به اون حرف هاگاکوره عمل کنه: از یک گوشه شروع کن و به پیش برو. انتخاب این یک گوشه با خود آدمه. من از کدوم گوشه قراره شروع کنم؟ همین گوشه‌ای که روش می‌خوابم، تا پند و اندرز ژنرال نیروی دریایی یا هوایی یا هر یی دیگۀ آمریکا رو هم گوش کرده باشم. به پیش پیش!

پنجاه و هفت: نامرئی‌ها

چهارشنبۀ هفتۀ پیش که داشتم از کتابفروشی بر می‌گشتم، پیاده خیابون ولی‌عصر رو می‌اومدم پایین که دیدم بوی سوختن چوب می‌آد. به این‌طرف اون‌طرف نگاه کردم ببینم منشاء بو کجاست. بعد دیدمش. یکی از این بی‌خانمان‌ها توی جوب خاکی خیابون آتش روشن کرده و ظرف یک‌بار مصرف آلومینیومی غذاش رو گذاشته بود روش تا داغ بشه. طرف قیافۀ خاص به‌یادموندنی‌ای نداشت، اما وقتی داشتم به آتشش نگاه می‌کردم، اونم داشت به من نگاه می‌کرد و این نگاهش تو خاطرم مونده. انگار داشت می‌گفت ببین این زندگی لاکردار ما رو به کجا رسونده. دیدن این آدم‌ها یا فکرکردن به‌شون کار آسونی نیست. این‌ها درواقع اکثر اوقات نامرئی‌ان. آدم‌هایی که حتی مدارک شناسایی‌شون رو هم یک جایی تو این مسیر فروختن، هیچ هویت اجتماعی‌ای ندارن و تقریباً بدن‌های عریانی‌اند که ممکنه درمعرض هرنوع خشونت و بی‌رحمی‌ای قرار بگیرند بدون این‌که بتونن انتقام بگیرن. هیچ عدالتی براشون در کار نیست. هر وقت این آدم‌ها رو می‌بینم یاد اکانت توییتری اون یارو بریتانیاییه می‌افتم که همیشۀ خدا می‌نشست با بی‌خانمان‌های انگلیس حرف می‌زد و اگه اجازه می‌دادن عکس می‌گرفت ازشون و سرگذشتشون رو توییت می‌کرد. اکثراً آدم‌های جالب و باسواد و بامهارتی بودن و از بد روزگار کارشون به بی‌خانمانی کشیده بود. خیلی‌هاشون هم به هیچ‌چیزی اعتیاد نداشتن. این دروغ‌ودبنگی که به خورد ما دادن که این آدم‌ها معتاد و بی‌سوادن رو باید ریخت دور. اکثر این جماعت یه روزی مثل بقیه بودن، یا دچار ترومای اقتصادی شدن یا اجتماعی یا چیزی تو همین مایه‌ها و کارشون به اینجا کشیده. کاش منم یه روز مثل همون سر جان نمی‌دونم چی‌چی بشم و ازشون عکس بگیرم و سرگذشت این‌ها رو توییت کنم.

پنجاه و شش: اسکلت جلال (نآل‌احمد)

آدمی مثل من شامه‌ای قوی برای بوکشیدنِ انهدام، اضمحلال و انحلال داره. برای بوکشیدنِ پایان محتوم. گاهی این قابلیت برای بیرون‌پریدن از ماشینی که داره سقوط می‌کنه ته دره خوبه؛ گاهی هم بده، چون وقتی ته دره تو ماشین سوخته داری جزغاله می‌شی هی با خودت می‌گی «توی خر مگه نمی‌دونستی داره این‌جوری می‌شه؟» سال‌هاست هیچ پایانی غافل‌گیرم نکرده. جلسۀ دوم کارگاه به‌اصطلاح ترجمه و مثلاً فارسی‌نویسی، وقتی دلم شکست از این‌که بعد از پنج سال همکاری، دارن برامون همچین کارگاه سطحِ پایینی برگزار می‌کنن، فهمیدم این رابطۀ کاری قراره به‌زودی به پایان برسه. البته همه‌چی دیر یا زود تموم می‌شه. اون خط شاهکار لعنتی تو Fight Club هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شه: on a long enough timeline, the survival rate for everyone drops to zero. آقای پالانیوک، از بین تمام نویسنده‌هایی که آثارشون رو خوندم از شما بیش‌تر از همه ممنون‌ام. چون من همین رو می‌تونم با کمی دست‌کاری، تبدیلش کنم به: به هرکسی به‌اندازۀکافی وقت بده تا از زندگی بیزارت کنه، یا هرچیز درخور دیگه‌ای. این طلاست واقعاً. و چی طلا نیست؟ آلبوم آخر Dream Theater که از آب دهن بُز برام کم‌ارزش‎‌تر بود: به هر گروه محبوبی به‌اندازۀکافی وقت بده تا از موسیقی‌ش بیزارت کنه. و چی طلاست باز؟ آلبوم آخر Mastodon. واقعاً گاد بلِس اَمریکا.

پنجاه و پنج: wind! carry me home

از بین تمام چیزهای ماورایی، من فقط به یه چیز، اونم نه تمام‌وکمال، باور داشتم: این‌که وقتی خیلی شدید و یک‌بند یاد یکی می‌افتم یا یکی می‌آد تو خاطرم، یعنی طرف به‌م نیاز داره و باید پیداش کنم و ببینم چه کمکی ازم بر می‌آد. نمی‌دونم این اباطیل کی و چطور درونی شده برام. شاید از دوران نوجوانی و جست‌وجو و تلاش برای شَمَن‌شدن این مونده تو وجودم. این مورد آخری که اتفاق افتاد، با آی.، ثابت کرد که این درست نیست و باید رهاش کنم. رفته بودم سفر و همه‌چی عالی بود، آب‌وهوا، غذا، معاشرین، تفریحات. ولی تمام مدت آی. تو فکرم بود و فکر می‌کردم الآن چطوری آخه می‌تونم کسی رو پیدا کنم که تو تمام شبکه‌های اجتماعی بلاکم کرده و راه ارتباطی‌ باش ندارم. آخرش به دوست مشترکمون پیام دادم و پرسیدم فلانی حالش خوبه؟ که بعد از چند روز جواب داد آره خوبه. و قضیه ختم شد. حالا هم دارم فکر می‌کنم کلاً دیگه این تصور رو بندازم دور. این باور سمّی مزخرف رو.


پ.ن.: مامان مریض شده بود و کمک لازم داشت و تو ویدئوکال‌ها، بروز نمی‌داد که چقدر حالش بده. یه بار دیگه من اصرار کردم که اگه لازمه من پا شم بیام. گفت تا شنبه به‌ت خبر می‌دم. فردا شبش، داشتم می‌خوابیدم، بین خواب و بیداری، صداش رو شنیدم که داره صدام می‌زنه. فرداش پا شدم رفتم و واقعاً لازم بود که برم. آدم نمی‌دونه با این چیزها چی کار کنه، درنهایت.

پنجاه و چهار

دوباره اون‌قدر افسرده شدم و همه‌چیِ این زندگی مزخرفه که دارم Hands. Cannot. Erase گوش می‌دم. تُف. برم ببینم آلبوم Dream Theater یه روز زودتر درز کرده یا نه. کاش کرده باشه. I'm too down for this shit.

پنجاه و سه

آیرانیک: اون دوره‌ای که پریشب گفتم آخرین دورۀ اوج زندگی‌م بوده و بعد از اون انگار تو سراشیبی سقوطی طولانی بودم، درواقع خودش آغاز سقوط بوده. نقطۀ عطف. نقطۀ بی‌برگشت. مرز. حتی در نگاه به گذشته هم نمی‌تونم به این سؤال جواب بدم که باید چی کار می‌کردم؟ وقتی آدم حتی در نگاه به گذشته هم نمی‌تونه ببینه دقیقاً کدوم کارش اشتباه بوده، می‌تونه به این نتیجه برسه که قربانی برآیند نیروها بوده و هیچ تصمیم منفردی باعث اون فروپاشی نشده بوده. حالا می‌گید مقاومت و اراده و این چیزها چی؟ عرضم به حضور انورتون که کشک. گاهی آدم رو به جایی می‌رسونید تا بزنه زیرش و همه‌چی رو ول کنه تا همه‌چی به گا بره. بعد هم قیافۀ طلبکار می‌گیرید که این چه کاری بود کردی؟ سفر خوش عامو!

پنجاه و دو

خواهرم از خارِز دو تخته شکلات آورد. یکی خیلی جالب و جدید بود چون وسط شیرینیِ شکلات، تکه‌های شور یک جور مغز آجیلی که هرگز معلومم نشد چیست، حال آدم را جا می‌آورد. آن تخته به طرفة العینی خورده شد. هرکسی هم که خورد، خوشش آمد. آن یکی تخته شکلات معمولی بود. هنوز هم تمام نشده. چون شکلات معمولی به چه درد می‌خورد جز اینکه منتظر باشد آدم چای بریزد و برود سروقتش، یک تکه بکند و باز بگذاردش همان‌جا تا چای بعدی؟ درس زندگی مستتر در این شکلات‌ها را هم من نباید به‌تان بدهم. خودتان پوستش را بکنید و مغزش را بخورید.