اینقدر بوده و هست که مثنوی هفتاد من کاغذه. منتهی فقط این رو میتونم بگم که اون قضیه بود که زندگی واقعی فلان زندگی مجازی بهمان؟ اینقدر دُزِ واقعیتی که بهم تزریق شده این چند وقت زیاد بوده که این آدمی که الآن اینجا نشسته و اینها رو مینویسه، هفتاد، هشتاد سال از اون آدمی که قبلاً اینجا بود و مینوشت، باتجربهتره.
پ.ن.: خداحافظ 37، سلام 38.
این چند وقت با تعداد زیادی آدم مصاحبه کاری کردم برای چند تا پروژه. یک سریها طبق انتظار بسیار حرفهای و قشنگ بودن و یک سری هم اگر نخوام خیلی پیازداغش رو زیاد کنم، بینزاکت. کفه بدجور بهنفع دههشصتیها سنگینتره. احتمالاً چون بالأخره این جماعت مدتهاست شاغله و رفتار حرفهای رو بلده و مهارتهای کاری و اجتماعی زیادی کسب کرده. بههرحال، قبل از اینکه پا شم بند و بساط سفر ببندم، این چند نکته رو میگم از ره دلسوزی برای کسانی که تا حالا کار نکردن و راهورسم مصاحبه دادن و چیزهای مرتبط و اینها رو بلد نیستن.
اول از همه اینکه اگر شمارۀ کسی رو گرفتید برای کار، حتماً زنگ بزنید. تماسگرفتن هم مؤدبانه و حرفهایه و هم نشون میده که اعتمادبهنفس دارید و مهارت گفتوگوی تلفنی رو بلدید. بهنظرم هیچ بهانهای برای تماسنگرفتن پذیرفته نیست. حالا اگز زد و پیام دادید و طرف جوانمردی کرد و جواب داد (روی هر پیامرسانی که پیام دادید)، شما درواقع دارید این سیگنال رو منتقل میکنید که «بنده روی این پیامرسان دردسترس هستم.» بعد اگر به فاصلۀ چند دقیقه بعد از پیام شما، طرف بهتون پیام بده و شما دو ساعت دیگه جواب بدید، شک نکنید که در 99 درصد موارد دکمۀ سیک شما فشرده میشه.
یک چیزی هست بچههای عزیزم که بهتره از همین حالا بدونید: میدونم خیلیهاتون هستید که عادت دارید به دیر جوابدادن پیامهای کراشا و رفقا و زیداتون و بهدرستی فکر میکنید که این کار باعث میشه خواستنی بشید. اما در زمینۀ حرفهای این کار باعث میشه غیرقابلاعتماد بشید. این کسی که دارید بهش دیر جواب میدید کسی نیست که میخواد بکندتون. در بهترین حالت قراره همکارتون بشه و در بدترین حالت رئیستون. پس حواستون باشه که حتی برای نوشتن یه «خواهش میکنم» یا «متشکرم» هم معطلش نذارید. چون تکرار میکنم، تو 99 درصد موارد دکمۀ سیک شما فشرده میشه.
نکتۀ بعد اینه که ساعت 6 عصر تایمیه که باید مبادلات حرفهای رو مختومه تلقی کنید مگر در مواردی که اجازه دارید. اگر حتی تبصره قائل بشیم، ساعت 9 شب دیگه تهشه. ساعت یک ربع به یازده شب برای کسی پیام نفرستید. حتی پیام بیصدا توی تلگرام هم نفرستید.
نکتۀ بعد اینکه اگر پای فهم و درک مطلب و توانایی نوشتن در میانه، خودتون رو گول نزنید که قراره قسر در برید. طرف یه سازوکاری برای ارزیابی کارتون داره دیگه. اگر این بچهزرنگبازیها رو تو مدرسه در میآوردید، بذارید خبر بدی بهتون بدم. تو عالم کار و کار درست، خبری از این بزندرروییها نیست.
خب. خسته همی شدمی. اگر چیز دیگر به خاطرم همی آمدی، با شما شاره بکردمی. روز و روزگارتون خوش.
تو این عید من تفریح به خودم ندیدم. البته خیلی خوش گذشت. پروژۀ کاری جذابی داشتیم که انجام تیمیش باعث شد خیلی خوش بگذره. اما درنهایت کار بود و خبری از استراحت و تفریح نبود. از امروز هم کار کارمندی باز شروع میشه. بله، روزهایی که شما تعطیلاید، من سر کارم. چند روز پیش دربارۀ اینجا، و فضای مجازی بهطور کلی، بالأخره به یک تصمیم نهایی رسیدم که قراره امسال عملیاتیش کنم. من اینجا رو میخوام که گاهی بیام یه زری بزنم، یا برای یکی دو نفر کامنت بذارم و کامنتهاشون رو بخونم و برم. پس کار خاصی لازم نیست بکنم و کلاً باید بگام بره. تصمیم مهمتر اینه درواقع که امسال فقط از جهان واقعی دوست پیدا کنم و دنبال دوست در فضای مجازی نگردم. حضورم در توییتر رو هم پررنگتر میکنم تا مستند کنم واکنشم به، و عقاید و افکارم دربارۀ اتفاقات جهان رو. خلاصه که همین.
دیالوگ قشنگی در گرفت بین من و دوستم که در ادامه میخوانید:
+ [فلانی] مسکّن داری؟
- آره. استامینوفن هست. فکر کنم ژلوفن هم داشته باشم.
+ کدئین؟
- نه کدئین ندارم.
+ شیره چی؟ یا مورفین؟
- نه اینها رو ندارم هیچکدوم رو. ولی یه مسکّن خوب دارم اگه بخوای.
+ چیه؟
- سیانور.
+ به به.
- نه جدّی میگم. سرت درد میکنه، میخوری سرت خوب میشه.
+ آره خب، اتفاقاً مسکّن خوبیه. همۀ دردهات یکجا خوب میشه.
- آره دیگه.
هشدار: چنانچه افکاری دارید که حاکی از میلتان به انتحار است، زیاد نگران نباشید. همۀ ما گاهی از این افکار داریم. اما درصورتیکه این افکار مخل زندگیتان شدهاند، برای رفع آنها با یک روانپزشک مشورت کنید. لطفاً این هشدار را جدی بگیرید.
چه دنیای روبهزوالی داریم.
وسوسهام که دیگه بیپرده بنویسم و خودسانسوری نکنم. منتهی فکر میکنم اینجا جاش نیست و رومون هم به روی هم باز نیست و همون بهتر که تو دفترهایی بنویسم که تو کشو نگه میدارم و بعید میدونم میکاسا هم بره سر وقتشون. یه آهنگی هم باب دیلن داره که یکی از نکتههاش معنای مد نظرم رو خیلی خوب افاده میکنه منتهی حوصلۀ توضیح دادنش رو ندارم. برنامۀ امسال هم از تراپی تغییر کرد به یوگا. بگردم یه مربی یوگای خوشگل پیدا کنم.
هیچوقت بیشتر از حالا ابتذالی که توی خواستنِ چیزهای بهدردنخور هست تو ذوقم نزده بود. این چیزهای بهدردنخور لزوماً چیزهای بد یا زشتی نیستند، صرفاً به درد من نمیخورند. دیشب اینستاگرام کسی را برای دنبالکردن بهم معرفی کرد که مال گذشتههای خیلی دور بود. روی پروفایلش کلیک کردم و افتادم توی سوراخ خرگوشی که ته نداشت. مرور آن تاریخ باستان یادم آورد که چه راه دراز جانکاه و بیسرانجامی را طی کردهام تا از همۀ آن کثافتها دور باشم. حالا فیلم هوای هندوستان کرده؟ گُه خورده. امروز صبح، بعد از دو سال زندگی تو یک سوییت کوچک با کلی گلوگیاه این را فهمیدم که کوچکترین مانع سر راه نور و شمعدانی باعث خشکیدنش میشود.