-
هفتاد و دو: گفت آنکه ژاک مینشود جُستهایم ما
یکشنبه 23 بهمن 1401 12:31
چرا نمیتونم مثل بچۀ آدم روی کار تمرکز کنم؟ از صبح خیرهام از پنجره به بیرون و برف و از خودم میپرسم چرا مطلقاً هیچ احساسی ندارم؟ حتی نمیتونم مثل آدم قبول کنم که حوصلۀ کار ندارم و اقلندکم پا شم چای درست کنم و پلاسیبو بذارم و برم تو برف سیگار بکشم. من باید یکی رو پیدا کنم که بتونم همهچی رو بهش بگم. همّهچی (با تشدید...
-
هفتاد و یک: استثنائات
چهارشنبه 19 بهمن 1401 21:53
دوست ندارم وقت تلف کنم برای صغریکبریچیدن. وقتی همۀ وجودت دردناکه، تصور اینکه تو مایع سیاه قیرمانندی غرق بشی که کارش تسکین تمام دردهاته، لذّتبخشه. امشب به پیرمرد گفتم مرگ و زندگی درون ما توأمان وجود دارند، و ما فقط وقتی میتونیم درست و بهقاعده بمیریم که به نیروهای مرگِ درونمون اجازۀ رشد، همپای نیروهای زندگی، داده...
-
هفتاد: مردی که مقدمه دوست داشت
سهشنبه 11 بهمن 1401 00:12
از پریشب داره یه بارون عشقی میباره که نگو. من کلاً طرفدار زمستون و سرما و برف و اینجورچیزها نیستم، اما چنین آبوهوایی رو دوست دارم، چون برام نوستالژیکه و یادآور فراغت عید، که سالهای سال منتظر رسیدنش بودم. تو یه همچین هوایی دارم چی کار میکنم؟ کاری که خیلی دوست دارم: نشستن و خوندن مقدمههای باشکوه کتابهای خوب...
-
شصت و نه: دُ دُکتر کُجایی؟
یکشنبه 9 بهمن 1401 12:48
چند روز پیش بیدار شدم و دیدم آبریزش بینی دارم (بدون هیچ علامت دیگهای) و فکر کردم خب لابد شب خیلی سرد شده بوده (هیتر برقی دارم که شبها خاموشش میکنم و با پلیور میخوابم) و لذا شاید ربطی به سرما داره و ایشالا گربه است و اینها. عصر تو دفتر دیدم رفتهرفته قورتدادن آب دهنم داره سختتر و دردناکتر میشه. بعد هم عطسه...
-
شصت و هشت
جمعه 7 بهمن 1401 00:50
روزی، روزگاری، در یک سرزمین چرک و بیرحم، هزینۀ تعویض چراغهای سوختۀ رابطه خیلی سرسامآور شده بود و کسی هم به حرف کشیش سیگاری جوانی که میگفت مراقب چراغها باشید گوش نمیداد. شما تو این گرونی چند تا سوزوندین؟
-
شصت و هفت
چهارشنبه 5 بهمن 1401 00:01
خیلی کم کار داشتم و سرم شلوغ بود، یه شغل دیگه هم به مشاغلم اضافه شد. اگر کار محتوا بلدید و ساکن تهران یا کرجاید بیاید بهتون کار بدم. چرا وبلاگت رو پاک کردی شما؟
-
sixty freakin' six: I don't mean to brag but I like to boast
پنجشنبه 29 دی 1401 17:55
امروز اولین سفر کاریم رو رفتم (یه شهر نزدیک) و یکی از مهمترین و خفنترین و جذابترین جاهای ایران رو دیدم که شاید 99 درصد ایرانیها حتی ندونن که همچین جایی هم داریم و از یکی از خفنترین و جذابترین و خوشفکرترین و عزیزترین آدمهای این دیار حدود یک ساعت حرف شنیدم. واقعاً به زحمتش میارزید. امیدوارم نتیجهاش هم بترکون...
-
شصت و پنج: اُردنگیِ زمان دیگر چه صیغهایست؟
دوشنبه 26 دی 1401 05:17
مدتها بود تعبیری به این قشنگی جایی نخونده بودم. امشب خوندم و یک بار دیگه به خودم آفرین گفتم بابت این اعتقاد که اکثر کتابهایی که دیگران نمیخرند و کنج کتابفروشیها خاک میخورند، نه تنها کتابهاییاند با قیمتهای مناسب، بلکه کتابهای خوبیاند ورای سلیقۀ عامه (البته استثناءهایی هم هست). تو خواب عشق میبینی، من خواب...
-
شصت و چهار
دوشنبه 26 دی 1401 01:32
تراشتگن عالی بود امشب. درخشان. سیوهای عالی داشت و همهچی. منتهی تو دقایق آخر بازی گل خورد. بعد از گلخوردن یه حرکتی کرد که نهایت قشنگی و زیبایی بود از دید من. پرید و با دستهاش یه حالت ای بابا درآورد. با اینکه بارسا سه تا گل جلو بود و اون گل خللی به پیروزی و قهرمانی وارد نمیکرد، اما از دید تراشتگن که، تکرار میکنم،...
-
شصت و سه
شنبه 24 دی 1401 22:13
دیشب وسط کار، یه لحظه احساس کردم انگار همهچی تروتازه است باز. چرا؟ نمیدونم واقعاً. منشاء اون حس رو واقعاً نمیتونم شناسایی کنم، ولی میدونی مثل چی بود؟ مثل اون گیرودار اول آشنایی، وقتی تو هولوولایی که حالا چی میشه، اما زیاد هم برات مهم نیست چون هنوز روی طرف سرمایهگذاری نکردی. وسط کار بودم. داشتم یه متن تاریخی جدی...
-
شصت و دو: نظرسنجی
پنجشنبه 22 دی 1401 21:40
دوست دارین کدوم آهنگ رو یکی براتون با گیتار بزنه و شما باهاش بخونید؟
-
شصت و یک
چهارشنبه 21 دی 1401 10:19
چند وقته دوباره برای آشپزی شوق و ذوق دارم. برای سرخکردن و تفتدادن پیاز و سیر و قارچ و سایر سبزیجات، حتی چیزهایی مثل فلفل دلمهای که قبلاً طرفدارشون نبودم، و پختن سینۀ مرغ و گوشت حتی. برای درستکردن سوپ خامۀ مخصوصم و خوردنش با نون سوپی سیری یا درستکردن دیپ پنیر برای خوردنش با چیپس حین تماشای سریال. جالب اینجاست که...
-
60
چهارشنبه 21 دی 1401 00:09
آقا این چه حکایتیه که آدم رو وبلاگ کراش میزنه؟ همهتون همینطورید یا فقط من بدبختام؟ اگر میزنید بیاید بگید در حال حاضر رو کدوم وبلاگ کراش دارید. *درضمن اگر براتون سؤاله، جا داره بگم خیر، این پست رو من ننوشتم، ولی شما محض گل روی من جوابش رو بدید :))
-
پنجاه و نه
شنبه 17 دی 1401 21:53
یک هفتهای میشد که شبها تنها نبودم. نمیدونم چرا وقتی یکی دیگه هم هست، سختمه تمرکز کردن روی کارهایی که دوست دارم در خلوت انجام بدم. مثل خوندن کتابهایی که در دست گرفتم یا مقالههایی که بوکمارک کردم یا پرینت گرفتم. نه اینکه دوست داشته باشم تنها باشم، نه. منتهی گاهی احساس میکنم باید تنها باشم تا بتونم به خودم برسم....
-
پنجاه و هشت: آب چیست واقعاً؟
پنجشنبه 15 دی 1401 07:47
خیلی وقت بود میخواستم یا سخنرانی This Is Water از دیوید فاستر والاس رو گوش بدم یا متن پیادهشدهاش رو بخونم. چند شب پیش بالأخره متنش رو پرینت گرفتم و خوندمش. واقعاً خیلی عجیب و عمیق بود. جان کلامش دربارۀ آموزشی بود که یک دانشگاه خوب باید به دانشجوها بده و اون هم این نیست که چطور فکر کنند، بلکه اینه که انتخاب کنند در...
-
fifty seven
شنبه 3 دی 1401 00:05
جهان چرا اینقدر خالی از صداست؟
-
پنجاه و شش
سهشنبه 15 آذر 1401 20:44
خیلی وقته برای کارهایی که میکنم منتظر تأیید و تشویق دیگران نیستم. برعکس، فکر میکنم هرچی دورتر از چشم بقیه انجامشون بدم، بهتره. برام مطلوبتر اینه که اگر کاری که میکنم خوبه، بدون تأثیر خارجی خوب بمونه و بهتر بشه و اگر کارم بده، خودم بهش پی ببرم و ولش کنم، یا بهترش کنم، یا هرچی. خوشتر دارم کمکی که به بقیه میکنم...
-
پنجاه و پنج: آدرسهای ازدسترفته
دوشنبه 7 آذر 1401 00:31
ویندوزم رو مجبور شدم عوض کنم و آدرسهاتون رو ندارم دیگه. اونهایی که میخوندمتون! بیاید آدرس بذارید زیر این پست. اگر خواستید تأیید نشه تو کامنت قید کنید خصوصی. مرسی.
-
پنجاه و چهار
شنبه 21 آبان 1401 14:15
در واکنش به تمام اتفاقاتی که برام میافته و حال بد (جسمی) که احساس میکنم دیر یا زود خفتم میکنه، تصمیم گرفتم سرعت کتابخوندنم رو بیشتر کنم و بهجای آروم و عمیق، سریع و متمرکز بخونم. اینجوری، تو زمانی که قبلاً صرف خوندن 15 صفحه میشد، 40 صفحه میخونم. و تصمیم دیگهای که گرفتم این بود که تا جای ممکن دست به گوشی نزنم....
-
پنجاه و سه: کار خدا رو ببین
چهارشنبه 18 آبان 1401 06:01
ساعت داره میشه شیش صبح و من تازه یه فایل فرستادم و میخوام بخوابم. اما دیروز داشتم فکر میکردم به شکمم، و تو مایههای «حالا که از ما گذشت» از این بهتر نمیشه، یادم افتاد که وقتی دانشجو بودم و لاغر و ورزشکار، همۀ دخترها از دم مرد شکمگنده دوست داشتند. حالا که شکم دارم، همه شدن طرفدار شکم تخت. تف توش. حتی این دختره هم...
-
پنجاه و دو: Novus ordo seclorum
پنجشنبه 12 آبان 1401 17:29
من از سنّتِ نقدادبی میآم. از خوانش تنگاتنگ، بهقول حسین پاینده، و تلاشهای طاقتفرسا برای صورتبندی نقدهای دقیقِ مستندِ متّکیبهمتن. از رولان بارت میآم و لذّتِ متن، و غُربت برام معنایی نداره؛ اما افسوس میخورم که خوانشهای نقادانهام از اتفاقات این روزها رو باید برای خودم نگه دارم، چون دیگه گوش کسی به این حرفها...
-
پنجاه و یک: چیزه
چهارشنبه 4 آبان 1401 21:47
دوستان، اگر کسی مطلبی نقدی نظری دربارۀ مسائل اجتماعی داره، یا خاطرۀ قشنگی داره که میخواد جایی چاپ بشه، یا کلاً برای رزومه و اینها میخواد جایی چیزی منتشر کنه، بیاد اطلاع بده همکاری کنیم. اگر هم جایی تو وبلاگستان پست جالبی خوندین با تم اجتماعی یا خاطرۀ جالبی یا چیزی، بیاید لینک بدید استفاده کنم. پیشاپیش از همکاری و...
-
پنجاه
دوشنبه 2 آبان 1401 21:47
صبح میرم سر کار و شب بر میگردم و وقت فکر کردن به هیچی رو ندارم. حتی وقت ندارم موسیقی گوش کنم به دل خوش. همۀ شرارتهام دارن درونم ذخیره میشن تا خدا میدونه باز از کجا بزنن بیرون. شما هم که خیرتون به هیچکس نمیرسه. وگرنه میاومدین دل آدم رو خوش میکردین به یه چیزی تو این زندگی. بهقول شاعر: .I need someone to show...
-
چهل و نه: تصورم از تو دود هوا شد رفت
سهشنبه 19 مهر 1401 23:08
هنوز استراحت نکردم بهاندازۀ کافی. اما هوس کردم چیزی بگم بلکه رو دلم نمونه. چند وقت پیش، که هنوز ریشوپشم رو نزده بودم، از دفتر که زدم بیرون سر کوچه دو تا خانم زیبا دیدم که روسری سرشون نبود و یکیشون موی مشکی بلند براق قشنگی داشت و بهش نگاه میکردم و اون هم نگاهم کرد و تماس چشمی برقرار کردیم و لبخند زدم بهش. البته...
-
48
یکشنبه 20 شهریور 1401 23:32
let's take five p.s.: just in case it turned into a permanent vacation, thank you for all the kindness, comments and stuff.
-
چهل و هفت
سهشنبه 1 شهریور 1401 10:44
خب. دو سوم تابستون تموم شد. برنامه چیه؟ شهریور رو خیلی قشنگ و خوب برگزار کردن. با روحیۀ خوب و انرژی بالا. ترکوندن بهقولی. حالا این وسط تو فکرم یه نیمچه کارآموز، نیمچه دستیار پیدا کنم و کارهایی که بلدم رو یادش بدم تا توانمند بشه و در ازاش برام یه سری خردهکاری کنه. البته امیدوار نیستم کسی پیدا بشه. این روزها به این...
-
چهل و شش
شنبه 29 مرداد 1401 00:38
احساس میکنم دستم اینقدر دراز بوده که خشک شده و افتاده. حالا، تفسیر آزاد. حوصله ندارم. و انبان سینهام از حرف خالیه. و معنای این لزوماً این نیست که حرفی ندارم برای زدن، معناش اینه که مخاطب حرفهام شماها که اینجا رو میخونید نیستید. معنای این یکی حرف هم لزوماً این نیست که مخاطب دیگهای جای دیگهای داره حرفهام رو گوش...
-
چهل + پنج: در پاش فتادهام بهزاری
پنجشنبه 20 مرداد 1401 14:58
صدای من رو از درون غارم میشنوید. و از پس بیماری، یا از درون بیماری، هنوز معلومم نیست خوب شدهام یا نه (شما رو به مقدساتتون قسم میدم نیاید آرزوی سلامت و تندرستی و غیره کنید، نیازی نیست جداً). اوضاع چطوره؟ بد نیست در کل. منتهی تعطیلاتی که براش نقشههای فراوان کشیده بودم به گا رفت. ولی مهم نیست. درگیر پروژههای کاری و...
-
44: my fourfour makes sure all your kids don't grow
شنبه 8 مرداد 1401 00:22
آلبرتو موراویا تو مصاحبهاش با پاریس ریویو یه جملۀ جالب گفته بود بدین قرار که آدم بعضی روزها از خواب بیدار میشه و میخواد علیه همهچیز قیام کنه. یادم نیست دقیقاً چند سالم بود، شاید بیست و یک یا بیست و دو سال، که این مصاحبه رو خوندم و این حرفش هیچوقت ازم جدا نشد. فاصلهاش باهام کم یا زیاد میشد، ولی هیچوقت کلاً...
-
چهل و سه
یکشنبه 2 مرداد 1401 01:02
دربارۀ مسئلۀ خیلی مهمی نیاز به کمکی دارم که میدونم هیچکجا نیست. بدون اون کمک هم هر تصمیمی بگیرم خطاست. به این میگن مخمصه. مثل داستان Catch-22 که هر خلبانی که میاومد میگفت من دیوونهام و نباید خلبان جنگی باشم، بهش میگفتن زرشک! تو اگه عاقل نبودی نمیخواستی از جنگ فرار کنی، پس بدو برو اون قارقارک رو روشن کن و برو...