-
چهل و یک
سهشنبه 12 مرداد 1400 13:32
در خونه رو باز کردم تا بارون صبح مرداد رو تماشا کنم که روی نهالهای نارنج توی گلدون میباره. بیخبر از همهجا دیدم دارم این رو میخونم: Do you remember me? How we used to be? Do you think we should be closer? (closer closer closer closer closer) زیاد طول نکشید تا یادم بیاد که آهنگ Your Possible Pasts ِ پینک فلویده....
-
چهل
جمعه 8 مرداد 1400 14:53
امروز از اون جمعههاست که باید نفت ریخت روش و آتیشش زد و بالای جسدش رقصید و آخر سر هم روش شاشید. منتهی الآن ترتیب این لیوان چای رو میدم و شروع میکنم به بررسی کتابهای جدید واسه سفارش. بعد هم ترجمه و ارسال و تمام.
-
سی و نه
پنجشنبه 7 مرداد 1400 22:21
چه حال ناخوش غریبیه این.
-
سی و هشت
پنجشنبه 7 مرداد 1400 18:13
نمیدونم برای شما هم پیش اومده یا نه، که اکثر اوقات هیچ خاطرهای یادتون نمیآد. انگار هیچ گذشتهای وجود نداشته. انگار از اول گوی غلتان سرگردانی بودید وسط این عالم بیدروپیکر. ولی کافیه اتفاقی بیفته یا حرفی زده بشه یا هرچی، که بهمن خاطرات سرتون خراب بشه. ببینید که قبلاً هم اینجا بودید؛ این کار رو کردید؛ این راه رو...
-
سی و هفت
یکشنبه 3 مرداد 1400 15:13
باید یه سیگار دود کنم و بعد چای بنوشم و بعد چند ساعت کار کنم قبلازاینکه بهنظر برسه وقت زیادی برام نمونده. بعد یکی دو اپیزود فرندز ببینم و منتظر شروع کلاس باشم. این چند وقت تصمیمهای خوبی گرفتم ولی عملیاتی نشدن. یعنی کامل عملیاتی نشدن. یاد بحثم تو SBNation با یه طرفدار دیگۀ بارسا افتادم دربارۀ اومتیتی. من از اومتیتی...
-
سی و شش
چهارشنبه 30 تیر 1400 00:31
بعد یه وقتهایی مثل الأن دلت برای کسی تنگ میشه که نباید دلت براش تنگ بشه، ولی خب میشه. هیچ دسترسیای هم بهش نداری کلاً. عیبی نداره. یه کم تو تلگرام یا اینستاگرام دنبالش میگردی و همین جستوجو کاری که باید بشه رو میکنه. چون یادآوری هم یه جور حضوره. بعد هم دلتنگی برطرف میشه و هیچ اتفاق بدی هم نمیافته. مغز خیلی چیز...
-
سی و پنج
یکشنبه 27 تیر 1400 01:07
نشستم آرشیو جیمیلم رو پاکسازی کردم. احساس سبکی میکنم. حافظهام رو هم باید پاکسازی کنم.
-
سی و چهار
شنبه 26 تیر 1400 04:29
یه نفر ممکنه همۀ عمرش فقط منتظر باشه که بهش بگی I see you، ولی نه تو ICU.
-
سی و سه
دوشنبه 21 تیر 1400 17:02
بالی چند شب پیش یه ویدئو از دیوید بوئی دیدم که فقط تو میتونستی میزان عظمتش رو درک کنی. تو اینستاگرام واسه چند نفر فرستادم ولی هیچکدوم نفهمیدن چقدر این مرد عشقه. :(
-
سی و دو
جمعه 18 تیر 1400 04:28
پریشب رفتیم خونۀ دوست قدیمی. دوستدخترش براش ماشین اسپرسو کادوی تولد خریده بود و حدود دو ماه زودتر بهش داد چون تولدش میافته تو محرم و صفر و این حرفها. واقعاً کادوی شاهانهای بود. دمش گرم. کادوی من بهش که طبق سنت دیرینه کتاب خواهد بود و کتابی که خودش بگه این رو میخوام. روز تولدش. مامان دوستم بهخاطر من باقالا قاتق...
-
سی و یک: اونی که دربارۀ چندلر بینگ، بامزهترین انسان تاریخ بشریته
سهشنبه 15 تیر 1400 00:38
من عاشق چندلر بینگام. و هر بار فرندز تماشا میکنم، تیکههای بیشتری از حرفها و جوکهاش برام ملموس میشه. همین الآن داشتم اون اپیزودی رو تماشا میکردم که مانیکا به چندلر میگه یکی از همکارهاش بامزهترین آدمیه که تو عمرش دیده. یه دیالوگ هست بین مانیکا و چندلر که بینظیره و عاشقشام و هر دفعه میشنومش میخوام برم چندلر...
-
سی: اونی که دربارۀ شجاعته
پنجشنبه 10 تیر 1400 14:09
آقای کورتسِ درون، لطفاً بیدار شو و این کشتیها رو آتیش بزن. ما دیگه به خونه بر نمیگردیم.
-
بیست و نه
شنبه 5 تیر 1400 04:56
دارم بعد از مدتها رمان ایرانی میخونم. مهمانی تلخ ، سیامک گلشیری. نامزد دریافت بهترین رمان سال 1380 مهرگان. چه حسی دارم؟ خوب شروع نشد ولی رفتهرفته بهتر شد و حالا وسط رمان، زدم روی ترمز که بیام پست بذارم. الهام گرفتم؟ نه! شاید نمیخوام پیشتر برم مبادا بخوره توی ذوقم. البته، من این شخصیتها رو نمیشناسم. فکر کنم خود...
-
بیست و هشت
پنجشنبه 3 تیر 1400 07:05
یه سری از بخشهای شخصیتم که رفته بودن اردوی علمی-تفریحی، دارن یکییکی بر میگردن. آب زنید راه را...
-
بیست و هفت
دوشنبه 24 خرداد 1400 03:56
آقا اصلاً یه وضعی شده که بیا و ببین.
-
بیست و شش
پنجشنبه 13 خرداد 1400 09:14
به چیزی احتیاج دارم که نیست، کشف نشده هنوز. مثل وضعیت احتمالاً هنوز بینامی تو شطرنج که تا میآی بازی رو شروع کنی میبینی قواعد بازی رو نمیدونی.
-
بیست و پنج
شنبه 25 اردیبهشت 1400 05:00
این چند وقت با دوست بازیافتهام بحثهای مفصل زیادی داشتیم که اثراتش کمکم دیگه باید تو زندگیم پدیدار بشن. بحث پریشبمون دربارۀ خوندن آثار کلاسیک (ادبی نه، فلسفه و سایر متون اصلی علوم انسانی) بود و اینکه چطور حتی اگر بخونیم و نفهمیم، باز هم از این متون بهره میبریم. مثالی که من زدم، هرچند از کتاب کلاسیک نبود اما از یه...
-
بیست و چهار
سهشنبه 21 اردیبهشت 1400 19:04
از هیچ کاری بهاندازۀ یادگیری خوشم نمیآد؛ اما یادگیری بیهوده. یادگیریای که بهجز خودش، دستاورد دیگهای نداشته باشه. این تو زمانهای که همهچی بیرحمانه درخدمت پیشرفت فردی و برندسازیه، روزبهروز سختتر میشه. تعداد آدمهایی که از یادگیریِ محض لذت میبرن، کم و کمتر میشه تا جایی که شاید بهزودی دیگه اثری از اونها...
-
بیست و سه
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400 18:23
احساس ضعف میکنم دربرابر شرایط. البته شرایط هم سختتر شده ولی، معنای کلیترش اینه که شخصیت من ضعیفتر شده. احتمالاً این چند وقت اخیر، خیلی سابیده شدم، خیلی خوردم تو درودیوار و احتمالاً کلی تَرَکتوروک برداشتم. تعمیرات شخصیت سختترین کار دنیاست. تا الآن شاید هفت، هشت بار مجبور شدم این کار رو بکنم و دیگه طاقتم طاق شده....
-
بیست و دو
شنبه 11 اردیبهشت 1400 05:35
اینی که اینجا مینویسه هیچ قرابتی با من نداره. صرفاً یه ورژن محاظفهکار و بیخودی از آدمیه که دیگه هیچی براش مهم نیست. آدمی که انگیزه نداره برای چیزی تلاش کنه. و یه همچین آدمی چرا اصلاً باید بخواد وبلاگنویسی کنه؟ هیچ با عقل جور در نمیآد. واقعاً چطور باید این دورهها رو از سر گذروند؟
-
بیست و یک: پشهها
جمعه 10 اردیبهشت 1400 05:50
پشههای اینجا سریعتر از اونی هستن که بتونم با دست بکشمشون و باید هرچه زودتر توری بزنم به پنجرهها و جلوی در. البته تا الآن چندتاییشون رو کشتم، اما واقعاً حوصلۀ این کار رو ندارم. آدم وقتی دو سال مجبور نباشه یه کاری رو بکنه، برگشتن اون اجبار خیلی چیز ضدحالیه. ولی این هم نبردیه برای خودش. انسان دربرابر پشه. یاد...
-
بیست: اونی که دربارۀ مسخرگیِ دورههای زندگیه
سهشنبه 7 اردیبهشت 1400 04:50
همۀ دورههای زندگی مزخرفاند و هر دورهای به شکلی. چند سال پیش مسخرگیِ اون دورۀ زندگیم به این شکل خودش رو نشون میداد که واسه هر وعدۀ غذایی که باید درست میکردم عزا میگرفتم و نمیتونستم و نمیدونستم و این حرفها. تو دورۀ فعلی اون مسخرگی مشخص دیگه نیست. هر چی دم دست باشه میتونم باهاش یه چیزی درست کنم برای خوردن....
-
نوزده: اونی که دربارۀ حرف تِد به رابین تو اپیزود *بحران موشکی استینسنه*
یکشنبه 5 اردیبهشت 1400 05:24
تد به رابین میگه «گاهی عشق یعنی یه قدم بری عقب.» بعد رابین چرتوپرت خودش رو میگه و بعد تِد میگه «بهنظرم اگه یکی برات مهمه باید دنبال خوشحالی اون باشی. حتی اگه درنهایت خودت بیرون بمونی.» (ترجمۀ سریع دمدستی.) و خب حرف درستی میزنه، منتهی چیزی که در ادامۀ این قضیه و این استدلال مطرح نمیشه اینه که اگه شما بیرون...
-
هجده: اونی که دربارۀ جای جدیده
دوشنبه 30 فروردین 1400 21:07
همیشه دوست داشتم جایی زندگی کنم که توش قدّ درختها از ساختمونها بلندتر باشه. گاهی جُز سکوت (میدونم سکوت مطلق وجود نداره، منظورم سکوت متعارفه) هیچ صدایی نباشه و بشه بدون زحمت زیاد، آسمون رو نگاه کرد و پرندهها رو دید که بیخیال برای خودشون پرواز میکنن. خب، چِک، چِک و چِک. دوست داشتم هرچیزی که برای زندگی لازمه تو...
-
هفده: اونی که دربارۀ اسبابکشیه
سهشنبه 24 فروردین 1400 21:08
بدترین چیزه. ولی تغییر خوبه. تغییر همیشه خوبه. بهقول خدابیامرز سید بَرِت، تغییر قرینِ موفقیته . امیدوارم دفعۀ بعد از خونۀ جدیدم براتون بنویسم.
-
شانزده
شنبه 21 فروردین 1400 15:45
It's now or never. It's always now or never even if it happens over and over again, each one is a new now or never. That's basically my whole philosophy of life and time and everything in between. And it's not a philosophy adopted from Jon Bon Jovi's song, no, it's more an Epicurean philosophy upgraded with memento...
-
پانزده: اونی که دربارۀ حقیقت تلخه
دوشنبه 16 فروردین 1400 12:18
بهش 3.5 از 5 ستاره میدم. نقاط قوت و ضعف جدیدی نداره. Evanescence استانداردِ خوبِ حالبده است.
-
چهارده: اونی که دربارۀ خاطرات متعفنه
شنبه 14 فروردین 1400 16:33
حالا چند ماهی از شنیدن آن خبر میگذرد. خبری که دردناک بود ولی زیاد عجیب نبود چون آدمها داشتند دستهدسته میمردند. و راستش را بخواهی، چون عجیب نبود آنقدرها هم درد نداشت. و آنقدر که باید دردناک نبود چون من وقت نداشتم _بهخیال خودم_ سر بخارانم، چه برسد به سوگواری. و زمان بر آن گذشت. خبر مرگ دوستی قدیمی، گیرم که چند...
-
سیزده: اونی که دربارۀ عدم کفایت کلماته
شنبه 14 فروردین 1400 06:58
اتفاقی افتاد که دوست ندارم تعریفش کنم. طور درستی هم نمیتونم تعریفش کنم. بهاندازۀکافی ازش زمان نگذشته که مسئلۀ خطیری نباشه دیگه. اما اون دقیقههایی که داشت اتفاق میافتاد دقیقههای عجیبی بودن که مثلشون رو تا حالا تجربه نکرده بودم. کلمهها هیچوقت کافی نیستن برای بازگوکردن اصل و اساس اون چیزی که میخوای با بقیه قسمت...
-
دوازده: اونی که دربارۀ «سکوت مثل سرطان پخش میشه» است
پنجشنبه 12 فروردین 1400 06:18
and in the naked light I saw ten thousand people, maybe more people talking without speaking people hearing without listening people writing songs that voices never share no one dared disturb the sound of silence "fools" said I, "you do not know silence like a cancer grows hear my words that I might...